تبیین تاریخی- انتقادی اندیشه های ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو در چارچوب مکتب فرانکفورت با تکیه بر ابعاد نفوذ و تاثیر گذاری آنها بر علم ارتباطات- قسمت 3

در دهه 1930 جمهوری وایمار در آلمان، عده ای از متفکر آلمانی به تشکیل موسسهای دست زدند که حیات فکری و ساحت نظریه پردازی در علوم اجتماعی و علوم انسانی را تحت تأثیر شگرف خود قرار داد.
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
مؤسسه پژوهشهای اجتماعی فرانکفورت با طرح دیدگاه ها و نظریات انتقادی خود، به بازخوانی دیدگاه های اندیشه های مارکسیستی و مطالعه جامعهو فرهنگ پرداخت. اندیشه های انتقادی مطرح در دیدگاه های متفکران این مکتب «بر مقابله با رشتهای از پرسشهای شناخت شناسانۀ شکاکانه که هر زمان مطرحاند اصرار میورزند؛ آیا حقیقت و نیکی رابطهای با یکدیگر دارند؟ و اگر دارند آن رابطه چگونه رابطهای است؟ آیا ثمرات دانش مجسم کنندهی اشتیاقی به عمل اخلاقی است یا وسوسهای برای تخطی اخلاقی و قانونی؟ اگر شناسایی نیکیها منجر به نیکی نمیشود، پس نیکی دانشی چیست؟(پین، 1389: 767).
متفکران مکتب فرانکفورت اعتقاد به بازاندیشی اندیشه های کارل مارکس در مورد فرهنگ داشتند. آنها با مطالعه و پژوهشهای خود متوجه این امر شده بودند که بر خلاف مارکس، فرهنگ نیز میتواند بستری مستقل از زیر بنا به تغییرات بنیادی اجتماعی منجر شود.
آنها معتقد بودند که فرهنگ در زیر نقاب شیئیوارگی میتواند سلطه خود را بر توده ها اعمال کند. دو تن از مهمترین این متفکران به نامهای ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو با طرح مفاهیم مهم و بنیادی «صنعت و فرهنگ» و «فرهنگ تودهوار» به نقش مهم وسایل ارتباط جمعی در پیشبرد اهداف قدرتهای سیاسی و هواخواهان وضع موجود، پی بردند. آنها با طرح این مفاهیم به پیوند متناقض دو ساحت مهم در اندیشه مارکسیستی اشاره داشتند که آن «قلمرو مادی تولید و قلمرو ذهن» است. بدین مفهوم که «شیوهای برای بیان فرایند مدرنیزه شدن فرهنگ در قالب واگذاری کالاهای فرهنگی به منطقی کاملاً تجاری» (ایوکوسه،آبه، 1391: 63).
آنها با تاملات فکری خود، به نوعی از سلطه اشاره داشتند که رنگ و لعاب فرهنگی برخوردار است. به عبارت دیگر معتقد بودند که سلطه و استثمار از نوع فرهنگی بدیلی برای استثمار اقتصادی شده است.
عکس مرتبط با اقتصاد
هورکهایمر و آدورنو با طرح مفهوم عقلانیت ابزاری در کتاب دیالکتیک روشنگری به نقش مهم وسایل ارتباط جمعی در جامعه پی برده و به نقد آن پرداختند. آنها از وجود سلطه نرم در ساختارها و سازمان هایی که هدایت و کنترل وسایل ارتباط جمعی و محتوای رسانهای را در اختیار دارند هشدار میدادند.
ضدیت آنها با فاشیسم، نازیسم و توتالیتاریسم، موجب شدکه مطالعه وسیعی در این مورد صورت بگیرد. سوءاستفاده از تبلیغات و وسایل ارتباط جمعی که در اختیار قدرتهای بزرگ برای فریب تودهای به کار گرفته شد، یکی از مواردی که منجر به خلق آثار مهم در این زمینه شد. که می توان به کتاب دیالکتیک روشنگری، دیالکتیک منفی، شخصیت اقتدار طلب اشاره کرد.
نقش مهم متفکرانِ انتقادی، بی تردید در علم ارتباطات حائز اهمیت است. نظرات آنها در مورد فرهنگ، رسانه و مالکیت و کنترل رسانه های جمعی، فریب تودهای فرهنگ تودهوار و مفهوم بنیادی به نام «صنعت فرهنگ» و مفاهیمی از این قبیل، بیتردید باعث علاقمندی توجه دانشمندان علم ارتباطات به این مکتب شده است.
در این پژوهش ما به دنبال تبیین تاریخی دیدگاه های این متفکران و تفسیر و تحلیل اندیشه های آنان در پیشبرد و نفوذ و تأثیر این دیدگاه ها بر علم ارتباطات هستیم. ما در پی این هستیم که:
آیا تبیین تاریخی- انتقادی اندیشه های ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو در چهارچوب مکتب فرانکفورت، ابعاد نفوذ و تاثیرگذاری این مکتب را بر علم ارتباطات عیان میسازد؟

اهمیت پژوهش

یکی از مهمترین اهمیتهای این پژوهش بررسی نگاه تاریخی- تبیینی[1] به مطالعات علم ارتباطات است. شناخت و آگاهی از ریشه های تاریخی مطالعات و پژوهشها در علم ارتباطات و آشنایی با سیر تکوین و زمینه های شکلگیری مکاتب مهم ارتباطی و شناخت نظریه های بنیادی در پژوهشها و روش شناسیها در ارتباطات جمعی یک ضرورت مهم و حیاتی محسوب میشود. «نظریه های انتقادی» مکتب فرانکفورت، یکی از برجستهترین حوزه های اندیشه نه تنها در علم ارتباطات که در علوم اجتماعی و انسانی به حساب میآید و این مهم بر هیچ ارتباط پژوهی پوشیده نیست.
نظریه انتقادی در مفهوم خود طرحی بینارشتهای است که توسط ماکس هورکهایمر، تدوین شده و به دست اعضاء مکتب فرانکفورت و جانشینان آن پرورانده شده است(پین، 1389: 766). نظریه های انتقادی با نگاهی علمی و با به رشته درآوردن معرفت شناسانه در پی نقد، اصلاح و آشکار ساختن عواملی هستند که به تثبیت وضع موجود که همانا برجسته شدن پنهان سلیقههای مالکان سرمایه داری و بخصوص صاحبان رسانه های جمعی در جوامع مدرن است.
هورکهایمر و آدورنو در کتاب مهم خود دیالکتیک و روشنگری با طرح مفاهیم مهمی چون «صنعت فرهنگ» و «فرهنگ تودهوار» در پی شناخت و نقد آگاهانه نوعی از سلطه که رسانه های جمعی با تکنیکهای اغواگر خود موجب بوجود آمدن نوعی رضایت و آگاهی کاذب میشوند که خود از آن فهم و درک صحیحی ندارند. آنها با مطالعه و پژوهشهای خود به این مهم رسیده بودند که صاحبان قدرت با در اختیار گرفتن ابزار فرهنگی در پی تولید محصولات فرهنگی برای تخریب تودهای و فریب کاری تودهوار هستند. آنها در همین کتاب میگویند که توسعه عقلانیت موجب پیشرفت صنایع و سلطهای انسانی بر طبیعت که منجر به سلطه ان

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت fumi.ir

سان بر انسان شده است. این امر با زوال فردیت همراه است. این زوال به سه شکل زیر ظهور پیدا کرد:
1- یکپارچه شدن آگاهی انسان به وسیلهی ارتباطات هدایت شده؛
2- ناچیز شمردن خصلت و کیفیت فرد در تحول اشکال تولید؛
3- دگرگونی در ساختار روانی انسان به دلیل اجتماعی شدن یکپارچهی انسانها (زارعیان، 1382: 130).
بنابراین برای شناخت فهم این موضوع و اهمیت پژوهش حاضر به دلایل و مراحل ذیل می رسیم :
1- شناخت و درک ریشه های بنیادین متفکرات و اندیشه های نظریه پردازان مکتب فرانکفورت به خصوص آرا، ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو.
2- رسیدن به فهم یک الگوی تاریخی منسجم که بتواند طرحی برای مطالعات فلسفی، جامعه شناختی و روان شناختی علم ارتباطات به دست بدهد.
3- موضع شناسی و جایگاهیابی نظریه های آدورنو و هورکهایمر در ارتباط با پژوهشهای ارتباطی و رسانه پژوهی.
4- رسیدن به شناخت و درک نسبی از تفاوتها و تشابههای نظریه های آدورنو و هورکهایمر با دیگر متفکران مکتب فرانکفورت و متفکران دیگر مکاتب ارتباطی.

اهداف پژوهش

در این پژوهش هدف کلی عبارت است از تبیین تاریخی- انتقادی اندیشه ها و نظریه های ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو در چارچوب مکتب فرانکفورت با تکیه اندیشه های آنها بر سیر مطالعات ارتباطی و رسانهای میباشد.
هدف های کلی : تبیین تاریخی – انتقادی اندیشه ها و نظریه هی ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو و بررسی تاثیرات اندیشه های آنها بر سیر مطالعات ارتباطی و رسانه ای می باشد
اهداف خاص :
1. شناخت مفاهیم نظری و عملی مکتب فرانکفورت به طور عام و اندیشه های هورکهایمر و آدورنو به طور خاص با توجه به عناصر سازنده شان و تاثیرات آنها بر مطالعات انتقادی ارتباطات.
2. تجزیه و تحلیل و بررسی مفاهیم ” صنعت فرهنگ و ” جامعه توده وار” و موجبات ورودشان بر نظریه های انتقادی ارتباطات.
3. شناخت ریشه های تاریخی نظریه های فوق و چرایی نفوذ آنها بر دیگر حوزه های علوم اجتماعی.
4. آشنایی با روند سیر تکوین نظریه ها،اندیشه ها و تفکرات دیگر اندیشمندان انتقادی مکتب فرانکفورت.
5. شناخت جنبه های اشترک و افتراق اندیشه ها و نظریه های این دو نظریه پرداز انتقادی نسبت به یکدیگر و دیگر نظریه پردازان مکاتب ارتباطی که در این پژوهش بر مکاتتب ارتباطی کلمبیا و شیکاگو پرداخته شده است.

مروری بر مفاهیم بنیادی پژوهش

در این پژوهش ما با مفاهیم کلیدی سر و کار داریم که در ذیل میکوشیم آنها را تعریف و تشریح کنیم:
1- تاریخ گرایی 2- تاریخ نگاری 3- تبیین 4- مکتب 5- تاریخیت 6- نظریه انتقادی 7- فلسفه تاریخ 8- پوزیتیویسم 9- تجربه گرایی 10- دیالکتیک

تاریخ گرایی[2]

تاریخ گرایی نگرشی است که هر امر یا رویداد متعلق به گذشته را زاییدهی بستر تاریخی آن میشمارد و لذا، شناخت هر پدیده مربوط به گذشته را در قالب تاریخی آن واجب میانگارد. رخدادهای عالم انسانی معلول اسباب معین و از جمله ارادهی آدمیاند که در زمان و مکان مشخص تکوین یافته است(راجرز، 1387: 17).
تاریخگرایی همواره به این مفهوم اشاره دارد که امکان شناخت واقعیات در درون تاریخ میسر می باشد.بنابراین تاریخ گرایی امکان شناخت حدود و مرزهای تحقیق استذا این مفهوم در”نظریه انتقادی” مورد رجوع بسیاری می تواند باشد.
تاریخگرایی از خصوصیات مهم فلسفه و نظریه اجتماعی در دهه های آخر قرن 20 بوده است. حتی اگر به صراحت بیان نشده باشد عبارت تاریخگری نوین هم غالباً ناظر بر آن دسته از مطالعات فرهنگی و ادبی است که در مخالفت با نظریه های انتزاعی دههی 1970 و اوایل دهه 1980 از نزدیک و مستقیم به بررسی متون تاریخی میپردازد. این روش ظاهراً اکنون همراه با و همچنین در مخالفت با رهیافتهای نظام پرداز و جهان شمول، یکی از قطبهای جاذبهی پایدار در فلسفه و نظریه اجتماعی است(باتامور، 1392: 246).

تاریخ نگاری[3]

تاریخ نگاری به معنای «نگارش تاریخ» است که بر سه نوع میتوان از آن نام برد:
الف. تاریخ نگاری توصیفی: به توصیف روشها و شیوه های متفاوت آن میپردازد.
ب. تاریخ نگاری تاریخی: که همان روایت نوشتاری تاریخی است که از قرنها قبل بر جای مانده است.
ج. تاریخ نگاری تحلیلی یا نقدی: به بحث از مفاهیم و مسائل فلسفی برخاسته از نگارش تاریخ میپردازد.
بنابراین هر کدام از این روشها متعقل به پژوهشگری خاص مربوط میشود به عنوان مثال تاریخ نگاری تحلیلی یا نقدی بیشتر به کار فیلسوفان میآید و تاریخ نگاری تاریخی ابزار پژوهش مورخ.

فلسفه تاریخ [4]

در فلسفه تاریخ، پژوهشگر به دنبال رویدادهای محض نیست بلکه در پی شناخت پندارها و اندیشه های پشت این رویدادها نیز است. پژوهشگر فلسفه تاریخ به دنبال یافتن «معنا» در تاریخ است. این که یک رویداد تاریخی چه معنایی در آن زمان داشته است. پس میتوان فلسفه تاریخ را اینگونه تعریف کرد که یعنی پرسشی که نویسنده در باب حرکت تاریخ و مسیر آن برای خود مطرح میسازد و با اشکالی خاص، قرنها جامعه شن
اسی را به خود مشغول داشته است(ساروخانی، 1389: 209).

تاریخیت (تاریخی بودن) [5]

مفهوم تاریخیت بدین معناست که آگاه بون بشر از این مورد که او در دوران ماقبل خود تاریخ داشته و هر رویدادی دارای سیر تاریخی است و به عبارت دیگر این آگاهی (از بودن در تاریخ) تاریخیت نامیده میشود(استنفورد: 1389: 85). بدین ترتیب آگاه بودن از زمانمند بودن تاریخ و آگاهی از آن تاریخیت نام دارد.

تبیین[6]

تبیین به معنای ربط دادن چیزی که باید تبیین شود[7] به چیز دیگری که تبیین کننده[8] است(باتامور، 1392: 249).
در تعریفی دیگر از آیزایا برلین «تبیین عبارت است از کشف باطن یا پدیدار ساختن صورتی که در ذیل است.» وظیفه تبیین در علم یا در تاریخ کوششی است در این راه که آشفتگیهای ظاهری به عنوان انعکاسی ناتمام و ناقص از نظام کامل و تمام عیار باطن تلقی شود تا بتوان هر چیز را در موضع خاص خود مشاهده کرد(صالحی، 1380: 5).

مکتب [9]

پژوهش در علم ارتباطات در سالهای متمادی بسیار وامدار عالمان گذشته خود است. کسانی که در سالهای ابتدایی با اندیشهورزی و مطالعات خود به صورت روشمند در پی ایجاد علمی متقن و قابل توجه، میراث خود را به عالمان کنونی انتقال داده اند. پژوهش و نظرورزی و اندیشه های علم ارتباطات در سنتهایی گوناگون پرورش داده شده که هر یک از این سنتها را که دارای مجموعه نظریه های روشمند و به نوعی دارای نظم هستند ما «مکاتب ارتباطی» مینامیم. در این پژوهش نیز ما اندیشه های مهم را بنیادین عالمان و دانشمندان نظریه انتقادی را در چهارچوب مکتب فرانکفورت بررسی میکنیم. پس «مکتب» را زمانی میتوان به عنوان یک نحله اصلی نام برد که خصوصیات زیر را داشته باشد:
1- حضور نخبگان در مکان جغرافیایی معین
2- همرأیی و همراهی روشنفکران دگر اندیش در همان مکان برای تأمین مسئله مالی.
3- هدف از پیش تعیین شده و برنامه ریزهای مدون برای پیشبرد آن.
4- وجود یک یا چند نحله فکری به شرط تأیید نقد و تفسیر مطلوب.
5- ابداع روش شناسیهای نظاممند جهت توصیف پدیده ها.
6- ایجاد و تولید ادبیات نظری متقن برای توسعهی حوزه های علمی.
7- ارائه روش های تحقیق علمی- عملی به منظور کاربرد علم در امور روزمره(آذری، 1382: 58).
بدین ترتیب هر کدام از نحلههایی و اندیشه هایی در علوم انسانی و علوم اجتماعی که دارای خصوصیات هفتگانه بالا را باشد میتوان یک «مکتب» بنامیم.

نظریه انتقادی [10]

نظریه انتقادی که توسط ماکس هورکهایمر تدوین شده، مفهومی در مقابل نظریه سنتی است. نظریه پردازان مکتب فرانکفورت با توسعه متوالی یا هم زمان نقد سرمایه داری، نقد ایدئولوژیهای فاشیستی، نقد فقر حاصل از ادغام سرمایه های فرهنگی در تولید انبوه صنعتی و نقد مشکلهای متفاوت آگاهی کاذب خاص جوامع پس از جنگ، آگاه بودند که تبیین وظایف اساسی اندیشه بر اساس نقد را از مارکسیسم به ارث بردهاند، چندان که نامگذاری «نظریه انتقادی» برای توصیف هدف مکتب فرانکفورت به راحتی جا افتاد(ایوکوسه و استفن آبه، 1389: 89).
بنابراین نظریه انتقادی در برابر نظریه پوزیتیوسیتی موضع گیری میکند و با نگاهی به معضلات جامعه یک نظریه ارزشی و سنجشی بشمار میرود و با بیطرفی و غیرارزشی بودن علوم اجتماعی و علوم انسانی در نظریه پوزیتیوسیتی مخالفت دارد.

پوزیتیویسم [11]

نگاه اندیشمندان پوزیتویسم به علوم اجتماعی، همان نگاهی است که آنان به علوم طبیعی دارند. به عبارت بهتر آنها اعتقاد دارند «با امور اجتماعی باید همچون اشیاء رفتار کرد.» (مردیها، 1387: 11)، آنها درصدد آن بودند که روشی بر اساس مفهوم “فیزیک اجتماع” را تدوین کنند. به عبارت دیگر پوزیتویسم، در کلیترین معنای فلسفیاش به نظریه معرفت فرانسیس بیکن، جان لاک و ایزاک نیوتن اطلاق میشود که بر اولویت مشاهده و تلاش برای تبیین عِلّی از طریق تعمیمهای استقرایی تأکید میکردند(باتامور، آوتویت، 1391: 210).
در تعریفی دیگر خصوصیات دیدگاه پوزیتو به علوم اجتماعی را میتوان این گونه دید که:
1- آن چه واقعا وجود دارد همان چیزی است که میتواند به وسیله حواس تجربه بشود یا همان چیزی است که با مداخله تجربی مناسبت دارد.
2- این واقعیت موضوع علم است.
3- تنها دانش راستین دانش علمی است.
4- دعویات معرفتی غیرعلمی، نظیر دعویات اسطورهای، مذهبی و متافیزیکی، بیپایه و اساساند(پین، 1389: 196).
در کل میتوان نگاه پوزیتیویستی به علم ارتباطات را نگاهی دانست که درصدد شناخت این علم از طریق روش های کمی و شناخت و تفسیر آن به وسیله نمودارها و جداول از شناخت سلیقههای درونی و نهاد ناآرام ناشناخته و پیچیده ذهن صرف نظر کردن که نقد بسیار جدی مکتب فرانکفورت به پوزیتیویسم است.