دانلود پایان نامه

جان بستان وخه جان می سپارد

هیچ کم نآید تُرا از جاه عشق
یارْ آن یار است و مِهرْ آن مِهر ِ یار
( همان، ۹۷ )
مفهوم ابیات بالا اشاره دارد به اینکه شهادت یا پیروزی، نیکویی وسعادت است والبته ابیات برگرفته از قسمتی از آیه ۱۱۱ سوره توبه در قرآن کریم است که خداوند میفرماید: «ِیُقاتِلُون َفی سَبیلِ اللهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ»( در راه خدا پیکار میکنند، میکشند وکشته میشوند)
شاعر از زبان امام خطاب به یاران می گوید تیر هایی که از سمت دشمنان به سوی ما پرتاب می شوند گویی کبوترانی از جانب پروردگارند که ما را به سوی خود فرا خوانده پیغام دارند:
این کبوترها که شـــهپر میزنند
نامهها دارند خــــــونین زیر پر

عاشـــقان را حلقه بر در مــیزنند
که به شــهر ِ جان برند از ما خبر
( نیّر تبریزی، ۶۳ )
به عقیده شاعر، عارف عاشق زمانی که شهید شود به وصال معبود می رسد بنابراین به دنبال شهادت است و علاوه بر آن نشان عاشقی نثار کردن جان است و حضرت قاسم شوق به شهادت دارد و مرگ در راه خدا در ذائقه اش شیرین تر از عسل بود نزد امام حسین می آید تا برای رفتن به جهاد اجازه بگیرد.
کام عاشق غرق در خون گشتن است

سر به خاکِ کوی جانان هِشتن است
( همان، ۷۹ )
عاشقان و دل دادگان در جوار معشوق جان را فدا می کنند و رسم این رو به رو شدن با شمع وجود معشوق، در عشق معشوق را به خود می خواند:
نیست شرط عاشقانِ خانه سوز
عشق شمع از جذبه های دلکشم

کشته شمع و، زنده پروانه هنوز
اوفکنده نعل دل در آتشم
( همان، ۹۰)
«عاشقی پیداست از زاری دل
پای تا فرقش گرفتار تب است
رنگش از صفرای سودا، زرد شد

نیست بیماری چو بیماری دل»
سرگران از ذکر یا رب یارب است
پای تا سَر مُبتلای درد شد
(عمان، 338)
ابیات فوق را در رابطه با حضرت سجّاد گفته، آن حضرت در تب و تاب عشق الهی می‌سوزد و گرفتار عشق حق است و همانند عاشقان راستین از درد هجران، بیمار و زردرو شد.
از پشت زین قدم چو به روی زمین نهاد
گفت ای حبیبِ دادگر، ای کِردگار من!
این خنجرِ کشیده و این حنجرِ حسین

افتاد و سر به سَجدۀ جان آفرین نهاد
امروز بود در همه عمر انتظار من
ســر کـاًوهُ نه بهرِ تُست نیاید به کار من
(نیّرتبریزی، 172)
امام تمام هستی خود را به پای معشوق نثار می کند و به آرزوی دیرینه خود که شهادت و گردن سپردن به تیغ در راه عشق الهی است نایل می گردد.

3-1-7 . عقل و عشق
تقابل عقل و عشق از موضوعاتی است که در ادبیات عرفانی پیوسته از آن سخن به میان آمده است. عقل جایگاه رفیعی دارد و «به نزد عارفان چیزی است که بدان وسیله خدا را عبادت می‌کنند» (سجادی، 1379: 585). امّا آنان عقل جزیی نگر را ناپسند می‌شمارند. عمان زمانی که حضرت زینب را مدح می‌کند، از ناتوانی عقل در برابر ارادۀ دل می‌گوید:
باز دل بر عــــقل می‌گــــیرد عــنان

اهل دل را آتش اندر جــان زنان
(عمان، 329)
در نگاه عرفانی عمان عشق یا دل بر عقل مسلط می‌شود و عقل را رام خود می‌سازد و نام حضرت زینب به واسطۀ آنکه از عشق الهی بهره برده در جان عاشقان حقیقی و محبّان راستین آتش برمی‌افروزد. در جایی دیگر شاعر می‌گوید حضرت علی‌اکبر به رزمگاه رفته بود و در آنجا می‌خواست پرده از اسرار حقیقت بردارد و سرّ عشاق را بر ملا کند؛ امّا:
باز عقل آمد، زبانش را گرفت

پیر میخواران، عنانش را گرفت
(عمان،320)
به طور طبیعی عاشقی با رازداری منافات دارد، امّا عقل عافیت جوی و عاقبت اندیش، عاشق را بر حذر می دارد و امام علیه‌السّلام نیز به عنوان پیر و مراد و انسان کامل از او می خواهد تا خاموشی و رازداری اختیار کند تا اسرار عاشقان آشکار نشود.
سنگ بردارید ای فرزانگان
از چه بر دیوانه‌تان، آهنگ نیست
عقل را با عشق، تاب جنگ کو؟

ای هجوم آرنده بر دیوانگان
او مهیّا شد، شما را سنگ نیست
اندر اینجا سنگ باید، سنگ کو؟
(عمان، 299)
به نظر می‌رسد منظور شاعر از فرزانگان، دشمنان امام حسین (ع) هستند که با چاره‌اندیشی‌های نادرست عقلانی خود با امام و یارانش به مبارزه برخواسته اند. عقل را یارای مقابله با عشق نیست و سنگ عاقلان بر عاشقان کارساز نیست؛ البتّه تلمیحی به داستان عاشقانه لیلی و مجنون دارد و اینکه مجنون را به تهمت دیوانگی سنگ می‌زده‌اند.
نیّر در رابطه با عقل و عشق این گونه بیان کرده است:
از عشق پرس حالت جانبازی حسین

پای براق عقل در این عرصه لنگ بود
( همان، ۱۷۸)
شاعر می گوید دلیل جانبازی و به پیشواز خطرها رفتن امام حسین را باید از عشق پرسید زیرا او به دلیل عشق الهی چنین بی باکانه در راه خداوند جان فشانی می کرد و عقل جزئی نگر ظرفیت تبیین این ایثار را ندارد مطابق آنچه مولوی گفته است:
پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی تمکین بود
(مولوی، 1385: 108)

3-1-8. افشای راز و پر
ده‌دری عاشق- مستی و رهایی
شاعر در مثنوی که در بیان رسیدن امام حسین (ع) به مرحلۀ بقاء بالله است به شرح مجاهده امام و اینکه به مشاهده ربوبی رسیده، پرداخته است. و درتوصیفات خود از صفات معشوق مجازی برای خداوند استفاده می‌کند؛ در قسمت آغازین شعر دربارۀ رازداری و پرده‌دری عاشق چنین اظهار می‌کند:
ساقی ای قُربان چشم مست تو
در فکن زآن آب عشرت را به جام
تا کی آخر راز ما در پرده، در؟

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   پایان نامه با کلمات کلیدیفیزیولوژی، یشرفت تحصیلی، اختلال شخصیت

چند چشم میکشان بر دست تو
بیش از این مپسند ما را تشنه کام
ساغری ده زآن شراب پردهدر
(عمان، 348)
منظور شاعر از ساقی، خداوند سبحان است که سالک دست به دامانش می‌شود و می‌گوید تا کی راز ما نهان بماند ساغری از آن بادۀ بیخودی به ما عطا کن تا شعله‌یی از آتش عشق بر جان ما زده، سرمست شویم چرا که عاشق زمانی که به حالت سکر و مستی یا بیخودی از خویشتن می‌رسد ناخودآگاه به افشای اسرار دست می زند.
در جای دیگر می‌گوید حضرت علی‌اکبر که با رخصت پدر به میدان رفته بود پس از مدتی رزمگاه را رها کرده، نزد پدر باز می‌گردد در نگاه عارفان علی‌اکبر (ع) برمی‌گردد تا از ساقی سرمستان رازداری را بیاموزد و حضرت که سلطان هدایت است حالت الهی فرزندش را مشاهده می‌کند که لبریز و سرشار از خدا شده و بیم آن می رود که با فنای از خود سرّی از اسرار الهی را فاش کند:
عشق پاکش را، بنای سرکشی است
شورش صهبای عشقش، در سر است
ایـنـک از مجلـس جدایـی می کــند
مغز بر خود می‌شکافد، پُوست را

آب و خاکش را هوای آتشی است
مستیش از دیگران افزونتر است
فـاش دعـوی خدایی می کــند
فـاش می‌سازد حدیث دوست را
(همان، 323 و 324)
نظیر این بیت مولوی که میگوید:
عشق خواهد کین سـخن بیـرون بود آیـنـهْ غَمّاز نَبْـوَد چون بُـوَد
(مولوی، 1385: 3)
شاعر به نقش‌آفرینی عشق درفنای عاشق و شیدایی او اشاره می‌کند و اینکه چگونه سالکان طریق الهی خود را فدا می‌سازند، در اینجا شاعر در توصیف شهدای کربلا آنان را مستانی می داند که از سرمستی، شیدا شده و پا بر سر هستی خود گذاشته اند:
دست بر شیدایی از مستی زنند
ذکـر حــال عاشــقان حــق کنند

پا ز مستی بر سر هستی زنند
پـرده ی اهـل حـقیقت، شــق کُـنَند
(عمان، 349)
شیدا «شدت غلیان عشق و عاشقی را گویند. در این مقام، عاشق خود را فراموش می‌کند» (سجادی، 1379: 518).

3-1-9. معراج و عروج
در قرآن به معراج پیامبر اشاره شده، معراج عبارت است از: «بالا رفتن، صعود کردن. در اصطلاح، عروج پیامبر اکرم (ص) است»(سجادی، 1379 : ۷۲۹ ). شاعر وصال معشوق و شهادت را به قوسین او ادنی تشبیه کرده است در واقع از نظر او شهادت علی اکبر از سویی به وصال عاشق و معشوق تشبیه شده از سویی دیگر معراج پیامبر (ص).
شبه پیغمبر چو زد پا در رکاب
از حرم بر شد سوی معراج عشق
کوی جانان مسجد اقصای او

بال و پر بگشود چون رَفْرَفْ، عُقاب
بر سر از شور شهادت تاج عشق
خاک و خون «قوسین اَوْ ادْنایِ» او
(نیّرتبریزی، 74)
شاعر با استفاده از هنر «زبان حال» از قول امام (ع) خطاب به ذوالجناح می‌گوید: رفتن به سوی دوست راه روشن من است خوب تماشا کن که زمان عروج و شهادت فرار رسیده است. از دیدگاه عمان هم معراج و هم شهادت، بالا رفتن به آسمان و نوعی نزدیکی به محبوب است و همانطور که در شب معراج پیامبر(ص) به آسمان‌ها رفت و به لقای دوست نائل آمده پس از شهادت نیز روح به لقای الهی می‌رسد،وی از زبان امام میگوید:
رو به کوی دوست، منهاج من است
بُد به شب معراج آن گیتی فروز
تو بُراق آسمان پیمای من

دیده واکن وقت معراج من است
ای عجب معراج من باشد بِرُوز
روز عاشورا، شبِ اسرای من
(عمان، 326)

3-2. تجلّی
تجلی واژهیی قرآنی و یکی از مباحث مهم عرفان نظری است. «تجلی در لغت به معنای وضوح و انکشاف و آشکار شدن راز نهانی و کمون به درآمدن می باشد و مقابل آن خفاست؛ و ظهور نیز به همان معانی آمده است و در مقابلش بطون است. این دو لغت با کشف، قرابت معنایی فراوانی دارند، لیکن تفاوتی نیز مابین آنها ذکر شده، چرا که کشف، بیشتر ناظر به مانع می باشد؛ یعنی، کنار زدن پرده و حاجبی و یا رهایی یافتن از مانعی، اما جلا و تجلی، مربوط به خود متجلی می باشد نه مانع و در آیات قرآنی نیز این معنا اشراب شده»( رحیمیان، ۱۳۷۶: ۳۸ ).
«در عرفان نظری وحکمت اشراقی و ذوقی، خلقت جهان عبارت از تجلّی حق است که همه چیز را آفرید»(سجادی، 1379: 223). ظهور را نیز بروز و نمود چیزی معنی کردهاند و خداوند در اسماء و صفات و تعینات تجلی فرمود، زیرا موجودات مظاهراویند و او خود را در آنها نموده است به گفتهی عزالدین کاشانی: «مراد از تجلّی انکشافِ شمس حقیقت حق است تعالی و تقدس، از غیوم صفات بشری به غیبت آن»(کاشانی، 1389: 276).
تجلی برسه وجه است: «و اول تجلی که بر دل سالک آید در مقامات سلوک، تجلّی افعال بود، و آنگاه تجلی صفات، و بعد از آن تجلی ذات. زیرا که افعال، آثار صفاتند و صفات مندرج در تحت ذات. پس افعال به خلق نزدیکتر از صفات بود وصفات نزدیکتر از ذات. و شهود تجلی افعال را محاضره خواهند و شهود تجلی صفات را مک
اشفه و شهود تجلی ذات رامشاهده. مشاهده حال ارواح است و مکاشفه حال اسرار و محاضره حال قلوب»(همان: 277).
«آفرینش عالم از دیدگاه عرفا، ظهور ا سما و صفات حق تعالی با تعینات اسمی او و حاصل تجلیات نزولی او می باشد؛ جهان نظامی حساب شده و حقیقتاً منظم به قاعده با درجات تشکیکی دارد که هر مظهری، تقدم و تأخر خود را از تقدم و تأخر اسمی که مظهر آن است بدست آورده؛ به عبارت دیگر نظام مظهریت عالم، سایه و ظل نظام اسمایی حق تعالی و نظام ثابته در


دیدگاهتان را بنویسید