دانلود تحقیق در مورد نمایشنامه، دفاع مقدس، امام رضا (ع)

فرزند رزمنده نیز قادر به تحمل وی نیستند و تنها مادرش او را تحمل می کند. چنانچه به نظر می رسد گوئی نویسندگان این آثار متفق القولند که رزمندگان دیروز و حافظان مال و جان این مردم، دیگر جائی در این جامعه ندارند و آنها بهتر است با بازگشتی دوباره به دنیای پاک و سالم کودکی، در دامان پرمهر مادر روزگار بگذرانند و اگر چنانچه مادر نیز تاب و تحمل آنها را نداشت، خود را در آب حوض کودکی غرق کنند. نتایج جامعه شناسانه ی این نمایشنامه با نمایشنامه ی بهار یکیست. اینجا نیز می توان دیدگاههائی مشابه یافت:
1- مردم تحمل پذیرش معلولان جنگی را ندارند.
2- معلولان جنگی در میان عادی غریب و تنهایند.
3- مرگ، تنها گزینه موجود برای رفع چنین بحرانی انسانی است.
محمد رضائی راد در نمایشنامه «رقصی چنین» از زاویه دیگری به موضوع نگاه کرده است:
دختری که نمایشنامه ای درباره دفاع مقدس نوشته در یک مهمانی آن را تحویل پسری می دهد که نمایش را کار کند. ولی با حضور پلیس، میهمانی به هم می خورد. دختر بازجویی می شود و به صورت همزمان نمایشنامه اش به تصویر کشیده می شود:
 نمایشنامه ای که دختر جوان نوشته است داستان جوانی را در جبهه جنگ ایران و عراق تعریف می کند که پایش روی مین است. زیر مین، مین دیگری هست و این باعث می شود تا همرزمانش نتوانند مین را خنثی کنند. جوان روزها و شب ها روی مین می ماند تا اینکه جنگ تمام می شود! همه می روند اما جوان به ناچار روی مین می ماند.
پس از مدتی، پیرزنی آمده و ادعا می کند که محل ایستادن جوان خانه ی اوست. پیرزن خانه را درست می کند و جوان همچنان در جایش ایستاده مانده. مدتی بعد جوان به تندیسی زنده در وسط میدانی تبدیل می شود و مردم با او عکس یادگاری می گیرند. فرمانده جنگ بر حسب اتفاق او مواجه میشود و او را یادبودی زنده از ایستادگی مردم می نامد.
اولین نکته ی قابل توجه در این نمایشنامه این است که نویسنده ی نمایشنامه توسط نیروی انتظامی دستگیر می شود و با او به مثابه یک متهم برخورد می شود. در حالیکه نویسنده از پایمردی و ایستادگی همان هائی نوشته است که قدرت را به همین نیروهای انتظامی داده اند. در حقیقت ارباب قدرت رفتار آدمها را نه بر اساس تفکرشان که با توجه به ظواهر امر ارزیابی می کنند و به همین دلیل به جای تجلیل و تکریم یک نویسنده ی متعهد، وی را به جرم شرکت در این مهمانی دستگیر می کند. از سوی دیگر رزمنده ای که به خاطر موقعیت خاص و تجریدی درام، به نماد ایستادگی و ماندگاری تبدیل شده است، بازخورد مثبت و مورد انتظار از جامعه دریافت نمی کند و مردم با او به عنوان یک تندیس جهت گرفتن عکس یادگاری برخورد می کنند. این نیز انتقادی از جامعه ی پس از جنگ با آدمهای جنگ است. انتقاد از این قدرنشناسی غیر مستقیم و آمیخته با هجو و طنز است، در حالیکه در آثار مورد بررسی قبلی (پیراهن هزار یوسف، دور گردون و بهار) این انتقاد مستقیم و صریح بود.
در نمایشنامه «درتنگنای خرابه» نوشته ی محمد رضا بی گناه به میراث باقی مانده از جنگ توجه شده است. در این نمایشنامه بر خلاف کارهای پیشین، موضوع حول آدمهای جنگ و بازماندگان آن نیست، موضوع زمین باقی مانده از جنگ است:
منصور و مینا بعد از جنگ به شهر خودشان برمیگردند. آنها خرابه ای را می یابند و منصور با پیدا کردن نشانه هائی ادعا می کند که این خانه خانه ی آنهاست. اما مینا به این موضوع شک دارد. ساعتی بعد فرهاد و خیری، وارد خرابه شده و ادعا می کنند این خانه از آن آنهاست. در کشمکش دو زوج بر سر تصاحب خانه، عبدو، با سطل آبی در دست وارد خانه شده و به درختی که در حیاط هست، آب می دهد. او می گوید که در جنگ شهر را ترک نکرده و با دادن آب به این درخت آن را از خشکی نجات داده. او می گوید بمب کار نکرده ای در این خانه موجود هست که اگر بی احتیاطی کنید ممکن است منجر به مرگ تان شود. عبدو عکس پیرمردی را از زیر زمین خانه به آنها نشان میدهد و هر دو ادعا می کنند عکس متعلق به پدرشان است. در انتها مینا خانه را ترک می کند.
همانطور که از خلاصه داستانِ نمایشنامه پیداست، افراد مختلفی ادعای مالکیت خانه را می کنند. خانه ای که از جنگ باقی مانده و ماندگاری اش حاصل رشادتها و جانبازی مردان جنگ است، هم اینکه چندین متولی و صاحبخانه یافته است. این خانه نماد میراث باقی مانده از جنگاوری رزمندگان هشت سال جنگ است که در زمان جنگ آن را وانهاده و راه فرار را در پیش گرفته اند، اما حال که خطری مدعیان را تهدید نمی کند آنها بازگشته اند تا بهره ای از این موقعیت ببرند.
انتقاد نویسنده نمایشنامه به مدعیان پس از جنگ است. هر کدام از گروههای سیاسی و اجتماعی، جنگ را به نفع خویش تفسیر کرده و ارث خود را می طلبند. برای مثال ژیلا بدیهیان همسر شهید همت، یکی از فرماندهان شاخص جنگ، در یادداشتی که به مناسبت هفته دفاع مقدس در اختیار پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران قرار داده، آورده است: «بررسی این مساله که کسانی که اکنون وارد صحنه قدرت و  نه آن صحنه ایثار و جهاد، شده اند در کجای جنگ حضور داشته اند که اکنون این چنین، پر مدعا آمده اند ضروری ترین و شاید تنها مساله ای است که در هفته دفاع مقدس باید به آن پرداخته شود.
وی در ادامه با انتقاد و ابراز تاسف از اینکه بچه های اصیل جنگ را کنار گذاشته اند و کسانی هم که خواستند برای رفع مصیبت های مملکت حضور داشته باشند هم کنار گذاشته می شوند، این سوال را مطرح کرده است که آیا کسانی که این روزها به نام بسیجی در صحنه حاضر می شون
د، همرزمان همسران ما در لشکر محمد رسول الله(ص) بوده اند؟»
[http://jamaran.ir/fa/NewsContent-id_12700.aspx]
اما در نمایشنامه «عاشق ترین روزگار» نوشته ی سعید تشکری، فضای جبهه و جنگ به فضای اسطوره ای قیام امام حسین (ع) پیوند زده شده است. لیلا منتظر یاور، نامزد خویش است. او سفره عقد خود را در مسجد محل پهن کرده و منتظر نامزد و برادرش مهیار است. اما یک شب قبل، خواب می بیند که برادرش شهید شده است. یاور از جبهه می آید و خبر شهادت مهیار را می دهد. تشییع پیکر برادر لیلا با عروسی اش یکی می شود. نمایشنامه با تلفیق صحنه های کربلا و شهادت برادر لیلا ادامه می یابد.
در «عاشق ترین روزگار» نویسنده کاری با جامعه و مردمان آن ندارد و برخوردی ایدئولوژیک با مقوله ی جنگ دارد و سعی کرده است تا با ایجاد پیوندی معنوی، مقام و موقعیت شهدای جنگ ایران و عراق را با شهدای واقعه ی عاشورا همسان ارزیابی کند.
«عاشق ترین روزگار» از جمله کارهائی است که با هدف جلب توجه متولیان امور مربوط به مسائل جنگ نوشته شده است و به هیچ یک از دغدغه ها و مشکلات آدمهای جنگ نپرداخته است.

3-4 زن در جامعه
زن، به گواهی تاریخ، همواره مورد تظلم، تعدی، تجاوز و … بوده است. این تقدیر نانوشته همچنان بر سیکل بسته خود می چرخد و چنانچه در آثار نمایشنامه نویسان متبلور است، زنان در جامعه ی امروز ما همچنان از سوی مردان مورد ظلم واقع می شوند و این تظلم به اشکال گوناگون اتفاق می افتد.
«خانم» نام نمایشنامه ای است که به قلم آرش عباسی به نگارش درآمده است. خانم زنی است40 ساله که کارش صیغه ای شدن موقت برای مردانی ست که زنانشان عقیم هستند و آنها مایلند بچه ای از خودشان داشته باشند.
او سالها پیش عاشق حیدر بود. اما حیدر او را رها کرده و با زن دیگری ازدواج کرده بود. حال بعد از 20 سال دوری از حیدر و راز و نیاز به درگاه خدا، زن حیدر برای حفظ زندگی اش خود پا پیش گذاشته و خانم را به عقد حیدر درمی آورد. خانم، دهمین فرزند را در شکم خود دارد و قصد دارد این بچه را برای خودش نگه دارد و برای همیشه کار قبلی خود را کنار بگذارد و خادم حرم امام رضا (ع) شود. اما حیدر گوئی قصد دارد بچه را از خانم بگیرد. نمایشنامه شرح سرگذشت خانم به صورت مونولوگ هست.
در این نمایشنامه زن در جامعه مردسالار ایرانی چهره ای مظلوم دارد. خانم پس از ترک حیدر و
تنهائی اش، برای امرار معاش مجبور می شود با مردان دیگری همبستر شود تا بدین وسیله با دریافت ماهی 150 هزار تومان زندگیش را بگذراند. زن در این اثر مظلوم و بی پناه هست. او سالها قبل شکست عشقی خورده و اینک فرصتی پیش آمده تا به آرزوی دیرینه ی خود برسد. او می خواهد این بار نه برای امرار معاش، که برای بزرگ کردن کودکی که حاصل همبستر شدن با معشوق سالهای دور است، کودکی را به دنیا آورده و بزرگش کند. خانم، نماد مظلومیت زن ایرانی ست. شوهری ندارد تا معاش او را تامین کند. سازمان دولتی و غیر دولتی نیز سازوکارهای لازم برای تامین حداقل رفاه ممکن را برایش مهیا نکرده است. اما دست تقدیر چنان چرخیده که او بتواند خانواده دو نفره همراه با کودکش را تشکیل دهد.
اما شاید راز این تظلم های مکرر از جانب مردان به زنان در این نکته نهفته است که خانم، به علت فقر فرهنگی هرگز مطالبه ای از مردان جامعه ی خویش ندارد و به جای تلاش در مسیر تحقق خواسته های مشروع خود، خود را گناهکار می داند و شغلش را معصیتی بزرگ. برای همین تصمیم می گیرد تا توبه کرده و شغل خود را از همبستری با مردان عقیم به خادمی در حرم امام رضا (ع) تغییر دهد.
برای همین شاید ضروری ترین کار ممکن و لازم برای زنان جامعه این باشد که آنها را با حقوق اولیه ی خود آشنا کرده و با زدودن فقر فرهنگی، زمینه را برای رفع سایر محرومیت ها فراهم کنیم.
قصه تلخ زنان و تظلم اجتماعی و خانوادگی به آنان در نمایشنامه «سوفیای من» نوشته ی نصرالله قادری شکل تلخ تری دارد. نمایشنامه، در مورد پرونده جنجالی شهلا جاهد و قتل همسر ناصر محمدخانی نوشته شده است. نویسنده، شهلا جاهد را عاشقی بی گناه معرفی می کند که به جرم عشق و به جای معشوق به اعدام محکوم شده است. در این اثر، همچون آثار مشابه، همه ی مردان خائن به همسرانشان معرفی شده اند. شهلا در یک سلول انفرادی با خود حرف می زند و وقایع دادگاه را بازسازی می کند. زن دیگری به اسم لیلا هم در سلول او هست که از وی حمایت می کند تا شب آخر زندگی اش را سپری کند. کمال (که در حقیقت نقش ناصر محمد خانی را بازی می کند) در سلول مجاور هست و ما تنها صدای وی را می شنویم. او در اغلب مباحث میان خود با سوفیا محکوم است، چرا که او از نظر نویسنده هم به زن خود و هم به شهلا خیانت کرده است. به زن خود خیانت کرده است تا لذت همبستر شدن با زن دیگری را تجربه کند و به شهلا خیانت کرده است چرا که علیرغم بی گناه دانستن شهلا از دادگاه اشد مجازات را برای وی خواسته است.
نویسنده حتی برای اثبات بی گناهی شهلا و زیر سوال بردن حکم دادگاه، وارد جزئیات پرونده شده و آن را به نقد می کشد. سوفیا می گوید:
من قاتل نیستم، عاشقم! اگه دقت فرموده باشید در جلسات قبل چند نکته روشن در دفاع من هست که با واقعه همخونی نداره! اول تعداد ضربات چاقو! من گفتم هشت تا! در‌حالی‌که مقتول با دوازده ضربه به قتل رسیده. دوم گفتم: با چوب زدم توی سرش و بیهوش شد. بعد گفتم: منو قسم داد که به خاطر مادرش نکشمش! آدم که بیهوش می‌شه که نمی‌تونه حرف بزنه … من مربی مهدکودکم! سالهاست که با بچه‌ها سر و کار دارم. قلبم از یه گنجیشک
هم کوچیک‌تره! پس چطور می‌تونم دست به قتل زده باشم! من قبول دارم که براش مواد تهیه می‌کردم. اما آدم نکشتم! می‌دونم که این غایله به یه مجرم نیاز داره و اون مجرم منم! می‌دونم که همه شواهد علیه منه! و من جز خدا هیچ گواهی ندارم! اما آقای محترم، آقایان محترم! شما چطور جرئت می‌کنید که حکم محکومیت منو امضاء کنید درحالی‌که تو عمق وجودتون می‌دونید که بی‌گناهم! می‌دونید که منو به جرم عاشقی می‌کشید.
همانگونه که در این مونولوگ روشن است، زن در موقعیتی قرار گرفته است که هیچگونه تکیه گاهی برای اثبات بیگناهی و مظلومیت خویش ندارد و در مقابل او انبوهی از نیروهای اجتماعی صف کشیده اند تا وی را به سزای عمل ناکرده (به زعم نویسنده) برسانند. همانگونه که اطلاع داریم در نهایت شخصیت حقیقی نمایشنامه، شهلا جاهد اعدام شد و تلاشهای او، وکیل و نهادهای اجتماعی برای جلوگیری از این اعدام بی نتیجه ماند. صرفنظر از اینکه سوفیا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *