منبع پایان نامه درمورد یوسف، زری، کاکا

سر برنداشت و یک عمر خانه‌نشین بود.(24)
یوسف در فرنگ تحصیل کرده و با حقایق دنیای جدید آشنا شده و دیدگاه‌ها و معیارهایش با افراد هم طبقه و هم طرازش متفاوت است.57 حتی از خانواده‌اش نیز متمایز است. خانواده‌ی یوسف خانواده‌ای سنتی و مذهبی است در حالی که نگاه یوسف به علت سفرش به فرنگ کاملاً متفاوت شده است. نگاه او حتی با برادر و خواهرش نیز یکسان نیست. گویی هر یک نماینده‌ی فکر و اندیشه‌ای جدا هستند. زری اختلاف میان دو برادر را نزاع دو دولت می‌خواند.(20) سه سال بعد از‌ آشنایی با زری با او ازدواج می‌کند. صاحب ملک و املاک بسیار است و سرپرستی چندین روستا را به عهده دارد. با این همه همچون اربابان دیگر بر رعیت خود سخت نمی‌گیرد و در روزگار قحطی و سختی به دادشان می‌رسد. نمی‌تواند در برابر درد و رنج آن‌ها ساکت بماند. با این حال می‌داند که با صدقه و بخشش و نذر و نیاز نمی‌تواند اوضاع را تغییر داد. او به زری که نذر کرده هر شب جمعه برای بیماران و زندانیان نان و حلوا ببرد، می‌گوید:” اساس و شالوده فاسد است” و خود می‌کوشد تا اساس فساد را که از نظر او حضور خارجیان است، از میان بردارد. به طور کلی حوادث رمان بر گرد یوسف می‌گردد. یوسف همچون زری، عمه‌خانم، خسرو و … تنها تماشاگر حوادث نیست. بلکه “در مسیر حوادث دخالت می‌کند و حوادث نیز در مسیر سرنوشت او مؤثر است.”58
یوسف همیشه بر سر یک دوراهی انتخاب قرار دارد. باید میان پذیرفتن دستور های قوای خارجی و حفظ آرامش خود و خانواده‌اش و یا سرپیچی از آن دستورها و مقاومت و رویارویی با خطرها – حتی مرگ – یکی را انتخاب کند. هسته‌ی اصلی داستان نیز دربردارنده‌ی جدال یوسف با سرجنت زینگر است که جدالی سیاسی است و تعارض تیپیکال شخصیت‌ها را می‌نمایاند. تعارضی که بیش از آن‌که میان دو شخص باشد میان دو اندیشه است. “اندیشه‌ی یوسف عزت و استقلال فرهنگی و ملی است و اندیشه‌ی زینگر اندیشه‌ی استعمار و استثمار کشورهاست برای تحکیم قدرت دولت بریتانیا بر کشورهای ضعیف”59
یوسف روشنفکری است که به جامعه ومشکلات آن بسیار می‌اندیشد و مردم در مرکز توجه او جای دارند. گویا تنها اوست که نگران مردم است. او با دورویی، دروغ، فریب و مهم‌تر از همه استعمار سرستیز دارد و خواستار زندگی بهتر و رفاه مردم است ولی در عین حال “ایسم” خاص خود را دارد60 و حاضر نیست در مبارزات خود برای تغییر سازمان اجتماعی جامعه وارد هیچ حزب و گروهی شود و مبارزه‌ای پیگیر را در پیش ‌گیرد. “همین تکروی او نشان مبارزه‌ای انفرادی دارد، مبارزه‌ای که در بازی‌های سیاسی نمی‌گنجد”61 یوسف بیش از آن‌که مبارزی سیاسی باشد انسانی اخلاق‌گراست که جویای عدالت است. راوی نیز در این مبارزات و اندیشه‌های او بیشتر بر آرمان‌های اخلاقی – اجتماعی او تأکید می‌ورزد. یوسف با آن‌که خود از طبقه‌ی اغنیاست62 اما دغدغه‌ی رعیت را دارد و برای آن‌هاست که از فروختن آذوقه به قشون خارجی خودداری می‌کند. یوسف برای جای‌گیر کردن اخلاق در جامعه است که به مبارزه‌ی سیاسی می‌پردازد. البته یوسف بیشتر به جنبه‌های اجتماعی اخلاق – و نه جنبه‌های فردی اخلاقی – توجه دارد که حول محور عدالت سامان گرفته است. انصاف نیست مبارزه‌ی یوسف وبیزاری از بیگانگانی که در سرزمین او برای غارت آمده‌اند را به خاطر حفظ منافع شخصی بخوانیم و کوشش او برای اسکان عشایر را به علت کسب سود و بهره‌ی بیشتر از زمین بدانیم.63
در طول داستان شخصیت یوسف به طور کامل معرفی نمی‌شود، ما از فعالیت‌های سیاسی او چیز زیادی نمی‌دانیم. یا بهتر است بگوییم تنها همان چیزهایی را می‌دانیم که زری فرصت و امکان دانستنش را داشته است. درون یوسف کاملاً آشکار نمی‌شود از این روگاه رفتار و اندیشه‌هایش متناقض می‌نماید. پسر مجتهدی که معلوم نیست در طول سال‌های پیش بر او چه رفته ومبنای فکری‌اش چیست؟ در فرنگ چه می‌کرده است؟ شخصیت و تفکر او پس از رفتن به اروپا چه تغییراتی کرده است؟
یوسف عبا بر دوش می‌اندازد، قلیان می‌کشد، به خانقاه می‌رود، در خانه اسب نگه می‌دارد، شعر نیما را ترجمه می‌کند، بهترین دوستانش ملک سهراب و ملک رستم هستند، دوست دارد به صدای همچون مخمل زری گوش کند و با این همه می‌خواهد ثابت کند که در شهر هنوز هم مرد مانده است و به مبارزه‌ای به قیمت جان با قشون خارجی تن می‌دهد. یوسف از این نظر که مجموع صفات متناقض است”از زمره‌ی دیگر مردمان است و تنها حد فارق او با آدم‌های متناقض، ‌سیاسی بودنش است و تمایلش به مردم”64 یوسف با مبارزه‌ی خود عملاً نشان می‌دهد که “اگر اشرافیت از ریشه‌ی شرف باشد چیزی خوبی است”65 وطبقات اجتماعی مفهومی انتزاعی دارد و در حقیقت “تنها یک طبقه در دنیاست و آن هم طبقه‌ی انسانی است.”66
ابوالقاسم خان برادر بزرگ تر یوسف است. آن‌ها با آن‌که برادرند،‌اما به لحاظ نقش آفرینی اجتماعی یکسان نیستند. به نظر می‌رسد شخصیت خان کاکا برای پررنگ ساختن جلوه‌هایی از شخصیت یوسف پرورده شده است. در بسیاری از صحنه‌ها این دو برابر در مقابل یکدیگر قرار می‌‌گیرند. حتی تاحدودی می‌توان خان کاکا را ضدقهرمان قلمداد کرد. خان کاکا مثل یوسف برای تحصیل به فرنگ نمی‌رود و به اندازه‌ی خرج تحصیلش از حاج آقایش ملک می‌گیرد(77) تنها چیزی که برایش اهمیت دارد پول و قدرت است. برای رسیدن به قدرت از هیچ کاری ابا ندارد. با زیرکی خود را به کنسول وقنسول و حاکم نزدیک می‌کند و با ریاکاری پشت سر سید مطیع‌الدین نماز
می‌خواند. “آدمی که به عمرش نمی‌دانست قبله کدام سمت است”(21)
خان کاکا از همان صفحات اول رمان که معلوم نمی‌شود “از کجا سبز می‌شود” روحیه‌ی محافظه‌کارانه‌اش آشکار می‌شود. معتقد است باید محصولاتش را به خارجی‌ها که هر چه باشد میهمان هستند، بفروشد. به یوسف هم نصیحت می‌کند همین کار را کند “از قفل یا مهر و موم انبارهای تو که نمی‌ترسند. بعد هم مفت که نمی‌خواهند. پول می‌دهند … هر چه باشد صاحب اختیار آن‌ها هستند.”(16)
خان کاکا در هر فرصتی که به دست می‌آورد، می‌کوشد تا برادرش را سر به راه کند و راضی‌اش کند تا با قشون خارجی هم‌کاری کند. از یوسف هم که ناامید می‌شود می‌کوشد تا از طریق زری،‌ بر یوسف تسلط یابد “زن داداش دستم به دامنت!”(17) با این همه در خان کاکا حساسیت و حسادتی نسبت به یوسف می‌بینیم. او می‌پندارد حاج‌آقایش خیلی خرج یوسف کرده ولی خرجی برای او نکرده است، وقتی هم مالش را قسمت کرده به هردو به یک اندازه داده است. دختر بهری خانم فاطمه هم دست او افتاده است.(24) یوسف همیشه سوگلی حاج‌آقا بوده است و حالا هم هر وقت بحثی می‌شود خانم فاطمه جانب یوسف را می‌گیرد. خان کاکا می‌کوشد با وکیل شدن در این دنیا قد علم کند. او از یک سو تفکر قدیمی و سنتی نظام ارباب و رعیتی را پذیرفته و معتقد است باید همیشه بالا سر رعیت بود، رعیت را به چوب و فلک بست و دست به دهن نگه داشت. از سوی دیگر می‌کوشد تا با استفاده از مناسبت‌‌های تازه به قدرتی افزون‌تر دست یابد. خان کاکا تعجب می‌کند که چرا همه‌ی اهل خانه‌ی یوسف دلشان به حال ایلیات و رعیت و طبق‌کش‌ها می‌سوزد(63) اسب خسرو را با دروغ و دونک برای دختر حاکم می‌فرستد تا پایه‌های دوستی‌اش را با حاکم محکم‌تر کند و در پی آن وکیل شدنش را حتمی سازد و آرزو می‌کند تا پسرش هرمز مثل عمویش نشود “که از غصه‌ی مردم و مملکت زندگی را به خودش و اطرافیانش حرام کرده است”(123)
ابوالقاسم‌خان در حقیقت نماینده‌ی گروهی است که از دموکراسی و رأی مردم سوء استفاده می‌کردند و عملاً برای مردم کاری نمی‌کردند “این‌ها را باش که خیال می‌کنند من وکیل راست راستکی آن‌ها هستم”(150) ابوالقاسم خان که تا به حال به عنوان ارباب بر رعیت‌ها حکم می‌راند، از این پس در قالب وکیل قدرت خود را بر تعداد بیشتری از مردم و به صورتی مقبول‌تر اعمال خواهد کرد.
از دیگر شخصیت‌های مؤثر در سووشون، خانم فاطمه،‌خواهر یوسف و ابوالقاسم‌خان است. شوهر و پسرش از دنیا رفته‌اند، چند سالی به تنهایی ملک موروثی‌اش را اداره کرده است با تنبان روی اسب نشسته و مزارع تریاک کاری را زیر پا گذاشته و گاه دهاتی‌ها را به چوب فلک هم بسته است.(78) اما حالا خود را بازنشسته کرده است، زمین‌ها را به یوسف سپرده وخود در خانه‌ی او عمر می‌گذراند. وقتی از نامرادی‌های زمانه به تنگ می‌آید، تصمیم به مهاجرت می‌گیرد. می‌خواهد به کربلا برود و مجاور امام حسین شود اما قتل یوسف سرنوشت او را در مسیر دیگری قرار می‌دهد. خانم فاطمه به نسبت یوسف، ابوالقاسم‌خان و حتی زری به مذهب وابستگی بیشتری دارد. به همه چیز با عینک مذهبی نگاه می‌کند. صراحت لهجه و بی‌باکی یوسف را دارد و از او در برابر خان کاکا دفاع می‌کند. نگاهی تلخ و تیره به جامعه دارد و بارها از آن انتقاد می‌کند و آن را به شهر سگساران تشبیه می‌کند و با این حال می‌اندیشد اگر مرد می‌بود زندگی و سرنوشتی دیگر داشت. کارهایی می‌توانست انجام دهد که حال به خاطر زن بودن از انجام آن‌ها ناتوان است “خدایا چرا مرا لچک به سر آفریدی؟ اگر مرد بودم نشان همه می‌دادم که مردانگی یعنی چه؟”(250)
عزت‌الدولـه نوه‌ی کلانتر است “کلانتری که پشت در پشت سلطان بی‌تاج و تخت فارس بوده است. جدّ اعلایش ولی نعمت خود را به شهر راه نداد و به پاداش این خیانت مشیر و مشار آغامحمدخان قاجار شد. بنا به قول شوهرش، هر سنگ و خشت و آجر خانه‌اش “روی نعش آدم شریف و زحمت‌کشی کار گذاشته شده . کاه‌گلش با خون آدم‌های دانای روزگار عجین شده …”(90) عزت الدولـه پیرزن اشرافی بدچشم، بدقلب،‌پرمدعا و کینه‌توزی است که هر حاکمی به شهر می‌‌آمد او فوری مشیر و مشار خانواده‌اش می‌شد وبا آن چشم‌های لوچش حساب دار و ندار همه‌ی اهل شهر را دارد.(8) روزگاری خواستار زری برای پسر یکی یک‌دانه‌اش بوده است. بعد از شنیدن جواب ردّ زری نسبت به او کینه به دل گرفته است. روز عقد کنان دختر حاکم با نقشه ‌ای گوشواره‌های زری را از چنگش درمی‌آورد. با آن‌که از طبقات بالای جامعه است اما با ریاکاری می‌کوشد تا توجه خارجیان را جلب کند،‌در مراسم عقد دختر حاکم وقتی نقل و سکه‌ی سفید روی سر عروس می‌ریزد “برای آن‌که افسرهای خارجی خم نشوند به دست خودش یکی یک سکه‌ی طلا کف دست یک یک آن‌ها و خانم حکیم گذاشت”(9) گویا راوی خواسته نشان دهد تا افراد ریاکار و چاپلوسی همچون عزت‌الدولـه وجود دارند خارجی‌ها حتی برای برداشتن سکه‌های طلا احتیاج به خم شدن هم ندارند. عزت‌الدولـه در دنیا گویا تنها به دنبال ثروت است. برای دست یافتن به آن حتی به قاچاق اسلحه نیز دست می‌زند و برای عشایر اسلحه می‌فرستد.
خسرو پسر بزرگ یوسف و زری است. در آغاز تنها چیزی که از او می‌بینیم عشق او به سحر است. کلاس پنجم ابتدایی است و از حرف‌های قلمبه سلمبه‌ی پدر چیزی نمی‌فهمد (29) به همراه پدر و عمو به شکار می‌رود و صمیمی‌ترین دوستش، پسرعمویش هرمز است که چند سالی از او بزرگتر است. همراه او به کلاس های درس آقای فتوحی می‌
رود. برای مرگ دروغین سحر اشک می‌ریزد و ختم مردانه می‌گیرد اما وقتی از اصل ماجرا خبردار می‌شود برای به دست آوردنش به باغ حاکم می‌رود اما گیر می‌افتد. خسرو در حقیقت نسخه‌ی کوچک شده‌ی یوسف است. جسور، نترس و یک‌دنده. با این تفاوت که او بر خلاف یوسف که هیچ گاه حاضر به پیوستن به حزب توده نشد، به حزب توده می‌پیوندد و آقای فتوحی آموزگار محبوبش می‌شود. از این‌که انگ اشرافی دارد متأسف است و می‌کوشد آن را با خاک مال کردن و پاره کردن شلوار و کراوات نزدن پنهان کند. مرگ نابه‌هنگام یوسف او را از دنیای کودکی بیرون می‌کشاند و یک‌باره وارد دنیای بزرگسالان می‌شود:‌ “من و هرمز می‌رویم دهات را می‌شورانیم. آقای فتوحی هم کمک می‌کند. اگر مال ما یتیم‌ها هم از بین رفت، اهمیتی ندارد،‌من از بازوی خودم نان درمی‌آورم …”(250) خسرو در حقیقت نمونه‌ی نسل جوان است. نسل جوانی که در فضای آن دوران به سمت حزب توده کشانده شده و روحیه‌ای انقلابی دارد. هرمز نیز همچون خسرو تحت تأثیر افکار چپ است. راوی با انتخاب خسرو و هرمز از خانواده‌ای متمول و اشرافی، خواسته

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *