هویت فردی و توسعه سیاسی در ایران عصر پهلوی اول- قسمت ۴

پرسشهای پژوهش
حال با توجه به مسائل ذکر شده و نکاتی که بدان اشاره شد، لازم است پرسشهای مربوط به پژوهش مطرح شود تا بتوان با تمرکز بیشتری بحث را دنبال کرد. پرسش اصلی که در این پژوهش بنا داریم بدان بپردازیم این است که «موانع تحقق توسعه سیاسی در ایران عصر پهلوی اول کدام‏اند»؟ علاوه بر این پرسش اصلی، سه پرسش فرعی را نیز پیگیری خواهیم کرد.
چه عواملی باعث عدم شکلگیری جامعه مدنی قدرتمند در دوران پهلوی اول شدهاند؟
دلایل عدم توسعه مطبوعات به عنوان ابزار نقد حاکمیت در عصر رضا شاه پهلوی چه بوده است؟
چه موانعی بر سر راه توسعه فرهنگ انتقاد پذیری در ایران دوره پهلوی اول وجود داشته است؟
فرضیات پژوهش
عدم شکلگیری هویت فردی متأثر از بسط حوزه قدرت سیاسی و گرایش به توسعه برونزا، یکی از موانع تحقق توسعه سیاسی در ایران عصر پهلوی اول بوده است.
عدم توسعه سیاسی ناشی از عدم شکلگیری هویت فردی، مانع عمدهای بر سر راه شکلگیری جامعه مدنی، توسعه مطبوعات و فرهنگ انتقادپذیری در ایران دوران پهلوی اول ایجاد کرده است.
فصل دوم: تبیین مفهوم هویت
مقدمه
با توجه به مسائلی که در فصل پیش بدانها اشاره شد، در این فصل قصد بر آن است که هویت بهعنوان مفهوم محوری مورد شناسایی بهتر قرار گیرد و با دقت بیشتری ابعاد مختلف آن بررسی شود. در این راه ابتدا مفهوم هویت بازشناخته میشود و تلاش میشود به دیدگاه ها و نظرات گوناگونی که این مسئله را مورد توجه قرار دادهاند، اشاره شود و سپس با توجه به رویکردی که در این مجال تلاش میشود از دریچه آن به مسئله هویت نگاه شود، تعریف مناسبی از آن ارائه میشود.
در ادامه به مفهوم هویت از ابعاد گوناگون نگریسته میشود و دو بخش اصلی و محوری که اغلب در ارتباط با مقوله هویت مورد توجه قرار میگیرد، یعنی هویت فردی و هویت اجتماعی، بررسی میشود. سپس به رویکردهای مختلف که از زوایای گوناگون به این مقوله پرداختهاند، اشاره میشود و از منظر آنان به هویت نگریسته میشود.
پس از آن، با توجه به رویکرد این نوشته، سعی میشود که هویت در ارتباط با مدرنیته مورد بازاندیشی قرار گیرد و به آن بهعنوان یک مقوله مربوط به دوران مدرن و عصر پساسنتی نگاه میشود و کند و کاو بیشتری در این خصوص انجام میشود. در خاتمه نیز هویت فردی مورد توجه قرار میگیرد و فرایند شکلگیری آن در جامعه مدرن و سنجهها و شاخصهای آن مورد سنجش قرار میگیرد تا در نهایت محملی فراهم شود که بتوان زمینه را برای بحث اصلی که تأثیر عدم شکلگیری هویت فردی بر توسعهنیافتگی سیاسی عصر پهلوی اول است، فراهم کرد.
مفهوم هویت و تعریف آن
هویت از جمله مفاهیمی است که از دیرباز ذهن بشر را به خود مشغول داشته است؛ مسئلهای که از جنبههای گوناگون قابل بررسی است. هویت یک از پیچیدهترین مفاهیم در حوزه علومانسانی و اجتماعی و پدیدهای چندوجهی است که از مناظر مختلف، مبانی و معانی گوناگونی را نمایان میسازد. بیگمان پرسش هویت به ویژه در چند دهه گذشته یکی از مهمترین پرسشها در حوزه روابط میان افراد و جوامع بوده است. چنان‌که هم خود پیوسته در کانون توجه بوده و هم عرصهای برای تفسیر و سنجش هرگونه نظر در این زمینه را فراهم آورده است. توجهی چنین فراگیر به این پرسش صرفنظر از سرچشمههای گوناگون آن، نشان دهنده اهمیت شناخت هویت است. از سوی دیگر گوناگونی و تضاد آرایی که به طور مستقیم و غیرمستقیم درباره مفهوم هویت پیش میآید، پیچیدگی آن را نشان می‌دهد و درنتیجه، این امر شرایط خاصی را برای بررسی هرچه بیشتر هویت ایجاد میکند.
واژه هویت ریشه در زبان لاتین دارد[۳] و دو معنای اصلی بر آن مترتب است: اولین معنای هویت تشابه مطلق و معنای دوم آن تمایز است که با مرور زمان سازگاری و تداوم را فرض میگیرد (Oxford, 2005: 770). هویت در لغتنامه دهخدا «تشخص» معنا شده است (لغتنامه دهخدا، ۱۳۷۷: ۲۳۵۹۶) و تشخص به معنای برخورداری از مجموعه ویژگیها و خصوصیات متمایز از دیگران است که موجب شناسایی و تمایز فرد از فرد، گروه از گروه و یا اهلیتی از اهلیتی دیگر میشود، در صورتی که که کلیه اعضاء یک گروه یا اهلیت را همانند مینماید (لغتنامه دهخدا، ۱۳۷۷: ۶۷۴۹). در فرهنگ عمید به هویت به معنای حقیقت شیء یا شخص که مشتمل بر صفات جوهری او باشد، اشاره شده است (فرهنگ فارسی عمید، ۱۳۷۵: ۱۲۷۳). بنابراین هویت عبارت است از مجموعه ویژگیها، شناسهها و الگوهای رفتاری اکتسابی که فرد، قوم، ملت و تمدنی را از دیگر اقوام ، ملل و تمدنها متمایز میسازد. در فرهنگ معین هویت به معنای ذات باریتعالی، هستی، وجود و آنچه موجب شناسایی شخص شود، آمده است (فرهنگ فارسی معین، ۱۳۷۱: ۵۲۲۸).
گافمن معتقد است که هویت براساس شرایط اجتماعی فرد و توانایی های فردی او شکل میگیرد . به اعتقاد جیمز مارسیا هویت سازمانی درونی، خودجوش و پویاست که از سائقها، تواناییها، باورها و تجارب گذشته فرد نشأت میگیرد. جنکینز نیز دو معنا برای هویت در نظر میگیرد: طبقهبندی اشیا و افراد، و مرتبط ساختن خود با چیزی یا کسی دیگر. احمد اشرف مینویسد: هویت به معنی هستی و وجود است، چیزی که وسیله شناسایی فرد باشد؛ یعنی مجموعه خصایل فردی و خصوصیات رفتاری که از روی آن فرد بهعنوان یک گروه اجتماعی شناخته شود و از دیگران متمایز گردد. به تعبیر مانوئل کاستلز، هویت فرایند ساخته شدن معنا بر پایه یک ویژگی فرهنگی یا یک دسته ویژگیهای فرهنگی است که بر دیگر منابع معنا برتری دارند. به نظر او همان گونه که نقشها کارویژهها را سازمان میدهند، هویتها هم معنا را سازمان میدهند (تاجیک، ۱۳۸۴: ۱۳). به عقیده کاستلز هویت در مقایسه با نقش، منبع معنای نیرومندتری است. زیرا در برگیرنده فرایندهای ساختن خویش و فردیت یافتن است. هویت، سرچشمه معنا و تجربه برای مردم است. همانطور که کالهون مینویسد: ما هیچ مردم بینامی نمی‌شناسیم، هیچ زبان یا فرهنگی سراغ نداریم که بین خود و دیگری، ما و آنها تمایز برقرار نساخته باشد.
پرسش دیرین «من کیستم» خبر از نیازی اساسی میدهد: نیاز به دانستن کیستی که هیچگاه انسان را رها نساخته است. جامعهشناسان مدرن غربی از آن بهعنوان هویت یاد میکنند و این مسئله و مکانیسمهای برسازنده آن از جمله مهمترین مسائل و موضوعات جامعهشناسی است (دوران، ۱۵۸). این مفهوم اشاره به تعریفی دارد که فرد از خویشتن بر مبنای عضویت در گروه های مختلف به دست میدهد. هویت عموماً از طریق تفاوت و تمایزات شکل میگیرد و همچنین دال بر مجموعه به‌هم پیوستهای از نگرشها، ارزشها و اعتقادات درون گروهیای است که هدایتگر و راهنمای کنش اعضاء محسوب میشوند. جستجوی انسان به‌دنبال کیستی خود، از نیاز طبیعی او به شناخته شدن نشأت میگیرد. برخی با تأکید بر اینکه هویت فرایند بازشناسی خود است، آن را ضرورت زندگی جمعی دانستهاند (خرمشاد و سرپرستسادات، ۱۳۸۹ : ۳۰). هویت ریشه در زمان و مکان دارد و آگاهی اشخاص آن جامعه نقش مهمی در آن بازی میکند. هویت یعنی بازاندیشی جایگاه و موقعیت خود در گستره تاریخ و در درون فرهنگ موجود که بخشی از عناصر اصلی شخصیت انسان است که بهدنبال عینیت پیداکردن آن، فرد قادر میشود موضع خود را در برخورد با جهان و دیگران و خویشتن مشخص نماید. مقولهای که در اثر فرایندهای اجتماعی تشکیل میشود. پس از متبلور شدن باقی میماند، تغییر میکند و یا حتی در نتیجه روابط اجتماعی از نو شکل میگیرد (برگر و لوکمان، ۱۳۸۷ : ۲۳۶).
هویت معرف چیزی است که باید مورد کشف یا بازشناخت واقع شود و تلویحاً دلالت دارد بر وجود ذات آغازینی که شخص را تعریف میکند (دان، ۱۳۸۵: ۴). تعریفی است که فرد از خود و وجود خود میکند و به پرسشهایی چون «چیستم» و «چه می‌خواهم» پاسخ میدهد و از طریق آن به ابعاد شخصیت خود، نوعی هماهنگی و انسجام نسبی میبخشد و از نظر روانی و رفتاری در زمان و مکان موضعیابی میکند (حاجیانی، ۱۳۷۹ : ۴).
در یک نگاه کلی میتوان هویت را حاصل دیالکتیک نظام ذهنی و ساختار اجتماعی و فرهنگی قلمداد نمود؛ رویکردی که هویت را در کنار غیریت مورد توجه قرار داده و بدینسان واحد تحلیل خود و دیگری را در حوزه هویت برجسته میسازد (آشنا و روحانی، ۱۳۸۹: ۱۵۷).
ابعاد مختلف هویت
در سالهای اخیر هویت به یکی از چارچوب‌های بحثبرانگیز در مباحثات علمی تبدیل شده است. جامعه شناسان، مردمشناسان، دانشمندان علوم سیاسی، روانشناسان و فیلسوفان همگی بهگونهای در این بحث سهیم هستند. این مباحث بسیار متنوعاند: از بحث‌های آنتونی گیدنز درباره تجدد و خودشناسایی گرفته تا تأکید پست مدرنیستی بر تفاوت، از تلاشهای گوناگون فمنیستی برای شالوده شکنی قراردادهای اجتماعی مبتنی بر جنسیت، تا سردرگمی ناشی از احیاء ناسیونالیسم و قومیتگرایی بهعنوان نیروهای مهم سیاسی و بحثهای مربوط به سیاست هویتی، همگی نشان‌گر حجم انبوه مطالب و دلمشغولیهای فکری به این حوزه میباشند.
امروزه تفسیرهای گوناگونی را از مفهوم هویت میتوان ارائه کرد که هر یک الزامات، اولویتها، نگرانیها و امیدهای دیگری را مطرح میکنند. این تفاوتها بیش از هر چیز برآمده از گوناگونی دیدگاه ها نسبت به موضوع هستند. هویت از مفاهیم بینرشتهای در علوم اجتماعی است که سه رشته روانشناسی، جامعه شناسی و سیاست را به یکدیگر پیوند میدهد. این مفهوم ابتدا در روانشناسی ظهور کرد و سپس به جامعهشناسی و علومسیاسی نیز راه یافت (اشرفی، ۱۰۷).
بهطور کلی تعریفهای ارائه شده از هویت را میتوان در دو قالب اصلی هویت فردی و جمعی مورد توجه قرار داد. در بعد فردی، شخص دارای اهداف، منافع و مصالح خاص خویش و نگرش نسبت به خود است که او را بهعنوان یک شخص یگانه، براساس تفاوتهای فردیاش متمایز از دیگر اشخاص معرفی میکند. هویت فردی شامل آن جنبههایی از تعریف خود است که افراد را اشخاص منحصر به فردی میسازد و در جریان تجربیات انحصاری آنان، ارزشها، گرایشات و احساسات افراد شکل میگیرد که ریشه در تجربیات شخصی آنان دارد (ثقفی و میرمحمدی، ۴۷). منظور از هویت فردی خصیصههای فرد است که به وی تشخص میدهد و او را از دیگران متمایز میسازد. بنابراین میتوان گفت که هویت فردی شامل آن جنبههای تعریف از خود است که ما را از اشخاص متمایز میسازد.
تأکید بر وجوه فردی هویت را بیشتر میتوان در پارهای از دیدگاه های روان‌شناختی ردیابی نمود. از دیدگاه روان‌شناسانه هر شخص در زندگی خود پیوسته تجربیاتی میاندوزد و لایه های جدیدی بر هسته اصلی شخصیت خود می‌افزاید. افزایش و تثبیت این لایه ها سبب شکلگیری هویت آدمی میشود. روان‌شناسان معنای هویت را به ویژگیهای شخصیتی و احساسی فرد نسبت میدهند. در این جا هویت عبارت است از «احساس تمایز شخصی، احساس تداوم شخصی و احساس استقلال شخصی». روان‌شناسان اجتماعی و جامعهشناسان معتقدند احساس هویت بهواسطه دیالکتیک میان فرد و جامعه شکل میگیرد و در واقع بهصورت اجتماعی و بیواسطه در مراحل مختلف اجتماعیشدن شکل میگیرد (اکبری، ۲۲۱). آلپورت از شخصیت بهعنوان سازمانی پویا در فرد یاد میکند که متشکل از نظامهای روان‌شناختی است که سازگاری منحصر به فرد او را با محیط پیرامون فراهم میکند. یونگ عقیده دارد که شخصیت مظهر هیئتی کم و بیش به هم پیوسته از عادات، طرز تلقیها، خصوصیات و همچنین افکار یک فرد است که در خارج به صورت نقشها و منزلتهای خاص و عام سازمان مییابد و در داخل حول و حوش خودآگاهی، مفهوم خود و همچنین افکار و ارزشها و اهداف که با انگیزهها و نقشها و منزلتها مربوطاند، قوام میپذیرد.
نخستین بار اریکسون واژه هویت فردی را به کار برد. او بر این باور بود که هویت احساسی است که فرد در اوایل نوجوانی بهواسطه آن خود را از دیگران مجزا و متمایز دانسته، برای خود ثبات و یکپارچگی قائل می‌شود و خود را شبیه تصور دیگران از خود میداند (آشنا و روحانی، ۱۳۸۹: ۱۶۰). اریکسون هویت را فرایندی می‌داند که به ارتباط بین فرد و جامعه نظر دارد. از دیدگاه وی، هویت فرایندی مستتر در فرد و فعالیتهای جمعی اوست. آن آگاهی وابسته به خود از دیدگاه وی همان هویت یگانه وجود فرد است که از ابتدای لحظه شکلگیری فرد در درون وی شکل گرفته و در عین حال بخشی از هویت مستتر در فعالیتهای اجتماعی وی ناشی از آگاهی های اکتسابی او طی گذشت زمان است که متغیر بوده و مربوط به هویت پسینی وی است. بر این اساس، هویت یک فرد میتواند موازنه و تعادلی از هویت فردی و اجتماعی وی باشد. همان‌گونه که فرد شناختی از خود دارد که این آگاهی شامل آگاهی از اصل بودن خود و ادراکات و محسوسات حاصل از حواس و تفکرات وی است، این شناخت هویتی مجزا نسبت به دیگر افراد جامعه برای وی ایجاد میکند. از طرف دیگر، این فرد اشتراکات و مشابهتهایی با دیگر افراد جامعه نیز دارد که آن‌ ها نیز در شکل‌گیری هویت اجتماعی وی مؤثرند. بر این‌ مبنا، محیط پیرامون و جامعه نیز در شکلگیری هویت یک فرد نقش داشته و بر آگاهی های فرد از خود و همچنین رفتار و واکنشهای ناشی از این دریافتها تأثیرگذارند. اریکسون معتقد است هویت بر پایه نوعی خودتفسیری استوار است که فرد در آن با ارائه درک و تفسیری خاص از خود، خود را از دیگران متمایز میکند. هویت چیزی جز آنچه آدمی با آن خویش را از دیگران باز میشناسد نیست.
لوکمان و برگر از منظر دیگری به هویت توجه دارند. آنان هویت را دربرگیرنده همه نقشها و گرایشهای فرد میدانند که در طول مدت اجتماعیشدن درونی کرده است؛ بنابراین هویت در جریان فرایند اجتماعیشدن شکل میگیرد، باقی میماند، تغییر میکند و یا حتی از نو شکل میگیرد. با این رویکرد میتوان هویت را حاصل دیالکتیک واقعیت ذهنی و واقعیت عینی دانست که در برابر ساختارهای اجتماعی معین واکنش نشان داده و موجب حفظ، تغییر یا شکلگیری مجدد ساختارهای اجتماعی میشود. گیدنز هویت را آگاهی شخص، گروه و جامعه به خود میداند که در کنشهای اجتماعی به صورت تدریجی شکل میگیرد. جرج هربرت مید هویت را تجربه خود افراد از نقطهنظر گروه اجتماعی که به آن وابستگی دارند، مدنظر قرار میدهد. او بر این عقیده است که فرد از طریق تکوین خود در چارچوبی قائم به تعامل اجتماعی و متشکل از تصدیق و تطبیق متقابل، هویت خویش را کسب میکند و این فرایندی است که در درون ساختاری برآمده از هنجارهای اجتماعی تحقق مییابد (نظری، ۱۳۸۶: ۱۲۴).
هویت امری صرفاً شخصی یا روانشناختی نیست، بلکه اجتماعی نیز هست. هویت از طریق تعامل با دیگران صورت میگیرد. این تعاملات برساختههایی اجتماعی هستند که تجربه های گوناگون در شکلگیری آنان دخیل بودهاند. تعهد و پیروی سیاسی و فرهنگی در اغلب موارد این عناصر را تبدیل به ابزار هویتی کارآمدی میکند. بدینطریق افرادی که خود را بهعنوان اعضای یک جامعه میشناسند، وارد نوعی تعامل بر مبنای عقلانیتی معتبر و از لحاظ اجتماعی پایدار میشوند و هویت آنان بازتابی از واکنش مستقیم به شرایط مشخص و از پیش‌پذیرفته شده جامعه است. هویت در سطح اجتماعی به معنای هویتی است که یک جمع را از دیگر جمعها جدا می‌سازد، باعث ایجاد «ما» میشود و این «ما» را از گروه های دیگر متمایز میکند (ابوالحسنی، ۱۳۸۸ : ۲۵). هویت جمعی در برابر هویت فردی قرار میگیرد و واحد تشکیلدهنده آن، گروه یا جماعت است. هویت جمعی هویتی است که فرد در جامعه و از طریق ارتباط با گروه ها یا واحدهای اجتماعی موجود در جامعه کسب می کند.
رویکردهای مختلف به مقوله هویت
اصطلاح هویت در علوم مختلف دارای معانی متعدد و متفاوتی است که در دستگاه های فکری و الگوهای نظری متضمن معانی متفاوتی شده است. از بررسی آرا و دیدگاه های مختلف درباره هویت چنین برمیآید که در مورد این مفهوم سه رویکرد نظری عمده وجود دارد: رویکرد جوهرگرایانه، رویکرد گفتمانی و رویکرد جامعه پذیری.
الف: رویکرد جوهرگرایانه رویکردی فلسفی است. در فلسفه، هویت هر چیزی، هستی آن چیز را در قالب فرایند و مجموعهای از ویژگیها و مشخصات آن چیز که موجب تمایز آن از دیگر اشیا و چیزها شده و آن را قابل تشخیص و تعریف شدنی میسازد، بیان میکند. لاک و دکارت را چهرههای مشهور این رویکرد باید دانست. مفهوم مدرن فلسفی از هویت بر این عقیده استوار گردیده است که در انسان هسته درونی یا «خود» وجود دارد. این خود از بدو تولد ظاهر میشود و طی زمان بهتدریج گشوده میشود.
گزاره «من فکر میکنم، پس هستم» دکارت، نویدبخش آغاز سبز فایلی در تاریخ آدمی بود. برای نخستین بار توسط کانت فرایند آگاهی آدمی شکل گرفت و از آن پرسش شد و این پرسش در هیبت صورتی از آگاهی که انسان میخواست به چگونگی دانش خویش بدهد، جلوهگر شد. «من» دکارتی یا «من اندیشهگر» بهمثابه فاعل شناسا و موضوع دانش در کانون فلسفه غرب و فراروایت مدرنیته نشست و هستیای را موجب شد که بهعنوان تعریف مقبول انسان و انسانیت و گرانیگاه سبز فایل پذیرفته شد. «خود مدرن» بهمنزله فاعلی خودمختار جلوه کرد که دلیل وجودی خود را در هستی خود جستجو میکرد نه در اصولی متعالی، و ورای اجتماع در بستر نظام اندیشگی جدید (تاجیک، ۱۳۸۴: ۱۱).
از زمان انتشار آثار دکارت در قرن هفدهم، در گفتمانهای فلسفی اروپا عقیده بر این بود که سوژه یا فاعل شناسا بهعنوان منبع مستقل معنا به شمار میرود. دکارت معتقد بود که تنها چیزی که نمیتوان در وجود آن شک کرد، وجود خود است که شکل یک جوهر اندیشمند را دارد. این نوع برداشت از سوژه مستقل که نسبت به هویت خود اطمینان دارد و در طول تاریخ حیات انسان تداوم دارد، نهتنها در فلسفه، بلکه در اندیشه سیاسی و روانشناسی نیز غالب بود.
جان لاک معتقد است که هویت دارای ماهیتی تاریخی است. او هویت فردی را هویت ضمیر ناخودآگاهی میداند که از طریق استمرار در زمان جریان دارد. به تعبیر دیگر، فرد بهواسطه خاطرههایی که از افکار و اعمال گذشتهاش دارد، ارتباط مستمری با هویت خود برقرار میکند. جان لاک هویت فردی را بر اساس آگاهی[۴] در نظر گرفت و نه بر اساس ذات یا جوهر[۵]. از نظر لاک روح میتواند ویژگیها و مشخصات گوناگونی داشته باشد و جسم نیز به مرور زمان تغییر میکند، ولی آگاهی فرد از هستی و بودن خودش همواره باقی می‌ماند. منظور جان لاک از آگاهی متفاوت از روح است، چرا که ممکن است روح از وجود و ماهیت خودش آگاهی نداشته باشد، در حالی که با گذشت زمان و تغییر در جسم انسان، آگاهی انسان از ذات خودش تغییر نمیکند. لاک معتقد است خود بهعنوان خاطره خوبیها و بدیها و بهعنوان یک امر واقعی در آگاهی و استمرار آگاهی در خط زمان شکل میگیرد. از نظر او هویت شخصی به خاطره بستگی دارد. استمرار آگاهی به هویت امکان بقا میدهد و این امر از نظر وی مبنای مسئولیت اخلاق فردی است (اکبری، ۱۳۸۴: ۳۱۸).
از دیدگاه دیوید هیوم، هویت ترکیبی از مفاهیم و مؤلفه های متفاوت، مرتبط و پیوسته در تغییر میباشد. هیوم معتقد بود که انسان تمایل دارد که با وجود گذشت زمان و تغییرات صورت پذیرفته، هویت و وجود واحدی برای خود قائل شود. از دیدگاه وی میتوان تغییرات صورت پذیرفته در انسان را بدون این که فرد را شخص دیگری در نظر گرفت، بررسی نمود. از نظر هیوم، هویت انسان مجموعه یا دستهای از ادراکات متفاوت است که همواره در حرکت و گذر دائمی هستند. لذا مسئله اصلی برای هیوم رابطه میان علل، همجواری و شباهت های حاصل شده از طریق ادراک است. فیلسوف آمریکایی ویلیام جیمز میگوید آنجا که من بتوانم بگویم این من واقعی من است ، آنجا هویت است.
در نگرش عرفانی تکامل آدمی در صورتی حاصل میشود که او هویتی پویا در مسیر آگاهی از اصل خویش که همان ذات خداوند است داشته باشد. از منظر عرفانی، هویت تمام موجودات یگانه است و به ذات باری تعالی برمیگردد. از این منظر ایستایی و پویایی هویت نیز جالب‌توجه است. آن هویت مطلق همان ذات باری تعالی است که منشأ هستی و وجود است در حالی ‌که این ذات برای افراد و موجودات مختلف به صورتهای گوناگونی درآمده که منحصر به آن فرد یا موجود است. در این دیدگاه، تکامل آدمی در صورتی است که هویتی پویا در مسیر آگاهی از اصل خویش که همان ذات خداوند است داشته باشد و نهایت و فرجام کار زمانی است که به ذات باری تعالی بپیوندد و در این مفهوم است که بحث وحدت در عین کثرت مطرح میشود. در این دیدگاه ایستایی هویت جایگاهی ندارد، چرا که معتقدان به ایستایی هویت، فرد را موجودی متحقق و شکل گرفته میدانند که دگرگونی بر آن متصور نیست. یکی دیگر از دیدگاه‌های مرتبط با این نظریه، عقیده متصوفه است. آن‌ ها دو نوع من و هویت برای انسان در نظر میگیرند. یکی من پدیداری که محدود و جزئی بوده و ناشی از تعاملات فرد با محیط پیرامون و ادراکات حاصل از تجربیات حسی وی است، و دیگری من حقیقی که حاصل قوه شهود آدمی بوده و نهایتاً تکامل و پویایی آن در حرکت به سمت ذات نامتناهی باری تعالی است. آن‌ ها برای حصول امر، بحث گسست و پیوست را مطرح میکنند و معتقدند که برای دست‌یابی به هویت حقیقی آدمی باید از خویش بگسلد و به ذات حق بپیوندد که طبعاً این امر مستلزم سیر و سلوک عرفانی و طی طریق است.
مهمترین سئوالات فلسفی که در خصوص مفهوم هویت مطرح می‌شوند، عبارتند از: برای یک شیء همانندی با خود آن شیء چه معنایی میدهد؟ اگر دو شیء دارای هویت یکسان باشند، آیا این دو باید همیشه یکی باشند؟ آیا تغییرات صورت پذیرفته طی گذشت زمان برای دو شیء همانند یکسان است؟ در صورت وقوع تغییرات در یک شیء بر اثر مرور زمان، آیا هویت و اصل آن شیء نیز دچار تغییر شده است؟ آیا هویت مفهومی ایستا است یا پویا؟

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.