منابع مقالات علمی : هویت فردی و توسعه سیاسی در ایران عصر پهلوی اول- قسمت ۸

در سال ۱۳۰۶ که عده زیادی از علما در اعتراض به اجرای قانون نظاموظیفه در قم گرد آمدند، هدایت و تیمورتاش و امام جمعه تهران به قم رفتند و از وقوع بحران بزرگی جلوگیری کردند. ولی هشت سال بعد که در مسجد گوهرشاد مشهد تعدادی به اجباری شدن استفاده همه مردان از کلاهشاپو اعتراض کردند، شاه فرمان سرکوب بیرحمانه آنان را صادر کرد. دلیل آن هم بروز استبداد مطلقه در نیمه دوم حکومت رضاشاه بود که هیچ احدی در آن، یارای انتقاد یا حتی نصیحت شاه در مورد هیچیک از تصمیمهایش را نداشت. هرگاه که شاه دستور یا اجازه میداد یا استنباط میشد که مورد تأیید اوست، شکنجه و آدمکشی به‌صورت کاملاً رسمی در زندانها انجام میگرفت. قدرت شاه مطلق و استبدادی شده بود، اما استبدادی مدرن. نیروی پلیسی مدرن و مهم‌تر از آن ارتشی ثابت و ژاندارمری که همه گوش به فرمان شاه بودند. اداره کارآگاهی نیز وجود داشت که کار عمدهاش خبرچینی بود و کسی که مچش را میگرفتند، عاقبت بدی پیدا میکرد.
مقابله تند و خشن رضاشاه با مخالفان دینی اصلاحات و اقتدار خویش موجب شد تا اکثریت روحانیون در دهه ۱۳۱۰ خود را به دور از سیاست نگه دارند. روحانیون برجسته به ویژه در دوره دوم حکومت او در برابر حکومت موضع سیاسی نگرفتند و اقدامات سرکوبگرانه رژیم در ریشهکن کردن مخالفت فعالانه روحانیون با موفقیت همراه بود. رژیم هیچ‌گونه مخالفتی را تحمل نمی‌کرد و انتقاد کنندگان و حتی مظنونین به مخالفت را به زندان می‌افکند. روحانیون را نظیر هر فرد عادی دیگری می‌شد تبعید و زندانی کرد و حتی در زندان در شرایطی غیرقابل توصیف به قتل رسانید. هیچ دادگاه و هیچ ابزاری برای شکایت از اعمال دولت وجود نداشت (آوری و دیگران، ۱۳۸۸: ۳۵).
پایان استبداد مدرن
ارتش به ‌سرعت رشد کرد و در زمان استعفای شاه یک نیروی هوایی کوچک و یک نیروی دریایی کوچکتر نیز داشت. همواره بخش بزرگی از بودجه کشور را میبلعید و بزرگتر از آنی شده بود که برای حفظ آرامش در داخل کشور ضرورت داشت. بااینهمه، وقتی که موقع دفاع از مرزهای کشور، که وظیفه اصلی این ارتش عریض و طویل بود، فرا رسید، از عهده آن برنیامد. البته نیروهای متفقین بسیار قویتر بودند، اما فرار نیروهای خودی و دستور عدم مقاومتی که سران ارتش بدون اجازه از تهران صادر کردند، فاصله واقعیت و توهمات را در مورد ارتش شاه نشان میدهد (کاتوزیان، ۱۳۸۹: ۴۴۲). ساخت و سلسله‌مراتب قدرت در ارتش همانند ساخت قدرت در نظام حکومتی رضاشاه، شخصی و متصلب بود و این سازمان نظامی فوق‌العاده به شخص رضاشاه متکی بود و در صورت نبود او و مستقل از او، هرچند بودجه عظیمی را به خود اختصاص داده و از لحاظ ساز و برگ نظامی مجهز بود، از قدرتی برخوردار نبود که بتواند در برابر تهاجم خارجی مقاومت کند.
رضاشاه طرفدار آلمان و نازیها بود. دلیل این امر هم این بود که او نظامیگرا، مستبد و نژادپرست بود و گرایشات پانایرانیستی داشت و علیرغم اینکه پیشرفت اولیهاش را مدیون آیرونساید بود، نه انگلیس و نه نقش انگلیسیها در ایران را نمیپسندید. ازاینرو به هنگام رشد سریع قدرت آلمان نازی در دهه ۱۹۳۰ پنداشت که هم برای خودش و هم برای ایران مطمئن و مطلوب است که به آلمان نزدیک شود. پیش از آن نیز برای انجام طرحهای نظامی و غیرنظامی خود به مستشاران آلمانی روی آورده بود و آلمان به تدریج به مهمترین طرف تجاری ایران بدل شده بود. هنگامی که جنگجهانی آغاز شد، ایران رسماً بیطرف ماند، اما شاه، اطرفیان او و ارتش آرزوی پیروزی آلمان را در سر داشتند. در واقع این تمایل اکثریت جامعه سیاسی ایران نیز بود.
در سال ۱۹۳۹ (۱۳۱۸ شمسی) جنگ جهانی دوم در گرفت. ایران در همان ابتدا اعلام بیطرفی کرد. با انتصاب علی منصور، از طرفداران آلمان به نخستوزیری ایران در سال ۱۳۱۹ بر نفوذ آلمان در ایران افزوده شد و شاهد افزایش قابلتوجه عناصر طرفدار آلمان در ارتش ایران بودیم. با حمله آلمان نازی به شوروی در ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ (۱ تیر ۱۳۲۰)، ناگهان معادله جهانی به زیان ایران بر هم خورد. ایران در ۲۶ ژوئن (۵ تیر) بار دیگر بیطرفی خود را اعلام کرد. اما شرایط بهگونهای رقم خورده بود که شوروی و بریتانیا با یکدیگر متحد شده بودند و فشار زیادی را به رضاشاه وارد میآوردند تا چند صد آلمانی مقیم ایران را از کشور اخراج کند. در ۱۹ جولای (۲۹ تیر) متفقین رسماً از ایران چنین تقاضایی کردند و ایران ده روز بعد طی یادداشتی ضمن اعلام نیاز به تکنیسینهای آلمانی در صنایع خویش، درخواست متفقین را رد کرد و در عوض وعده داد مراقب تمامی آلمانیهای مقیم ایران باشد.
گره مشکلات ایران هنگامی کورتر شد که متفقین طی دومین یادداشت خود در ۶ آگوست ۱۹۴۱ (۱۵ مرداد ۱۳۲۰) خواهان اخراج آلمانها شدند و هم‌زمان، هیتلر طی نامهای از رضاشاه خواست مقاومت کند و وعده داد که آلمان تا پاییز تمامی جنوب شوروی را به تصرف خود درآورد. این از ویژگیهای بارز مستبدان مطلقالعنان و خودکامه است که هنگام خطر، وخامت اوضاع را دیرتر از آن درمییابند که بتوانند واکنشی درخور از خود نشان دهند. آنها قربانی اعتقاد به شکستناپذیری خودشان و اطلاعات تحریفشده و چاپلوسانه نوکرانشان میشوند. سرانجام در ۲۲ آگوست (۳۱ مرداد) رضاشاه به دولت دستور داد عناصر غیرضروری آلمانی را از ایران اخراج کنند، اما این اقدام بسیار دیر و اندک بود و نتوانست متفقین را از تهاجم به ایران در ۲۵ آگوست ۱۹۴۱ (۳ شهریور ۱۳۲۰) بازدارد.
اشغال متفقین بلافاصله سرنوشت رضاشاه را رقم زد. در سال ۱۳۲۰ که متفقین به ایران حمله کردند، رضاشاه تنهای تنها بود. کمتر انسان باارزشی در کنارش مانده بود که به او یا حکومتش تعهدی احساس کند. ارتش ایران نتوانست مقاومت چندانی از خود نشان دهد و بهسرعت شکست خورد. بهفاصله چند روز جنگ ایران با متفقین پایان یافت. در روز اول سپتامبر (۱۰ شهریور) ارتش ایران کاملاً از هم پاشیده بود.
روز ۷ سپتامبر (۱۶ شهریور) ارتش متفقین بهسوی تهران پیشروی کرد و از ایران خواست هرچه سریعتر نفرات متحدین را اخراج کند. روز بعد مجلس به بررسی لایحهای پرداخت که رضاشاه را از فرماندهی کلقوا عزل میکرد. این اقدام مشروعیت او را شدیداً خدشهدار کرد. ارتش سرخ تهدید کرد که تهران را اشغال میکند. فروغی برای مذاکره با متفقین نامزد نخستوزیری شد. نخستوزیر جدید در عرض یک هفته درخواست صلح نمود و پنهانی متفقین را به برکناری رضاشاه تشویق کرد. رضاشاه که تمام عوامل را بر ضد خود میدید، ترجیح داد بهنفع پسرش محمدرضا از سلطنت کنارهگیری کند. روزهای ۲۵ و ۲۶ شهریور مراسم انتقال قدرت انجام شد. قوای شوروی و بریتانیا در ۲۶ شهریور وارد تهران شدند و رضاشاه عازم تبعیدگاه خویش گردید. سلطنت او به پایان تلخ خود رسید.
شاه شاهان از سلطنت کناره گرفت و با یک کشتی انگلیسی ابتدا به جزیره موریس و سپس به ژوهانسبورگ برده شد و در آنجا درگذشت. این بود فرجام حکمروایی نامیمون مردی که در نتیجه پیروی از نهاد کهن استبداد ایرانی، یکسره تباه شده بود. پادشاهی که در دوره نخست‌وزیری و همچنین در ابتدای دوره سلطنت خود از مشروعیت و مقبولیت فوق‌العاده‌ای هم در بین نخبگان و روشنفکران و هم در بین توده مردم برخوردار بود، در عرض تنها کمتر از بیست سال کارش به جایی رسید که تک و تنها و بدون این‌که هیچ حامی و پشتیبانی داشته باشد، مجبور به ترک وطن شد. او که به‌واسطه اقداماتش در جهت برقراری ثبات و امنیت در کشور و همچنین سر و سامان دادن به امور کشور محبوبیت کسب کرده بود، به‌واسطه پیروی از سنت دیرین استبداد در ایران تمام آن محبوبیت را از دست داد. عبرت این همه این است که ثبات اجتماعی و اقتصادی و پیشرفت مسالمتآمیز در ایران تنها در صورتی ممکن است که سرسختترین دشمن آن یعنی استبداد ایرانی برای همیشه ریشهکن شده باشد. نباید به آن فرصت داد تا زیر پوشش تجددخواهی، اصلاحطلبی، سنتپرستی، مارکسیسم و یا هرچیز دیگری پنهان شود که این فقط فرصتی خواهد بود تا دوباره قدعلم کند و بر سراسر جامعه چیره شود (کاتوزیان، ۱۳۸۶: ۱۸۱).
ارزیابی دوره سلطنت رضاشاه
امواج نوگرایی که همراه با انقلاب مشروطه وارد ایران شده بود، با خود فضایی تازه، افکار و آرایی جدید و نگرشهایی مدرن را نسبت به حکومت، جامعه و انسان به همراه آورده بود. مفاهیمی که قبل از روی کار آمدن رضاشاه در ایران به وجود آمده بود عبارتند از: ایجاد پارلمان، وضع قانون اساسی، محدود ساختن قدرت و اختیارات حکومت به ویژه شخص اول مملکت، تفکیک قوای مملکت، محدود کردن اختیارات و قدرت حکام و فرمانروایان در چارچوب قانون و در نتیجه کاستن از اقتدار مطلق آنان، مسئولیتپذیری و پاسخگویی حکومت در قبال عملکرد و سیاستهایش در برابر ملت، ایجاد قوه قضائیه مدرن، پیدایش نخستین تشکلهای صنفی سیاسی، آزادی بیان، اندیشه، مطبوعات و اجتماعات و برابری در مقابل قانون. امواج نوگرایی و نوخواهی پیکر جامعه سنتی و فرسوده ایران را هدف قرار داد و با هر موج جدیدی، بخشی از آرا و گفتمان سیاسی و اجتماعی سنتی فرو میریخت و افکار و آرای تازه جای آن را میگرفت.
از دیگر دستاوردهای مهم مشروطه گسترش مطبوعات بود. تا پیش از انقلاب مشروطه تعداد مجلات و روزنامههایی که در ایران چاپ میشد از شش عدد تجاوز نمیکرد، اما در نخستین سال مشروطه شمار آنها به یکصد فقره رسید (زیباکلام، ۱۳۸۷: ۱۱). این شرایط نشان از آن داشت که مسائل و موضوعات جدیدی در ایران مطرح شده و قشری جدید، هرچند اندک، در جامعه شکل گرفته بود که دغدغه های تازهای داشت و خواهان آن بود که کشور به سمت و سویی دیگر حرکت کند.
در این شرایط و کمتر از دو دهه پس از انقلاب مشروطه، رضاخان ظهور کرد و دو جنبه متضاد و شاید متناقض از مدرنیته را در کشور پیاده نمود. مظاهر و فرمهای مدرن را وارد ایران کرد و با رویکردی برونزا کشور را در مسیر توسعه اقتصادی قرار داد و باعث شد کشور از فضای سنتی خود فاصله بگیرد و در راه مدرن شدن گام بردارد. اما از سویی دیگر با خشونت هرچه تمامتر تمام عناصر جامعهمدنی را سرکوب کرد و اجازه نداد احدی به مخالفت با او برخیزد و ازاینرو بهنوعی میراث انقلاب مشروطه را بهکل نادیده گرفت.
ویژگیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی حکومت رضاشاه را اینگونه میتوان برشمرد: متمرکز، فردمحور، پلیسی و امنیتی، ملیگرا و دارای عقاید ناسیونالیستی افراطی، منضبط، دارای اقتصادی کاملاً دولتی که دولت در آن حاکم مطلق فعالیتهای اقتصادی بود، فاقد احزاب مستقل و وابستگی تمام احزاب به حکومت، فاقد آزادی بیان، مطبوعات، قلم و اجتماعات، تشکلهای صنفی و اتحادیه های کارگری مستقل از حکومت و در عوض دارای سندیکاها و تشکلهای حکومتی، پارلمانهای مطیع و نمایندگان و وکلای مطیعتر و تابع حکومت، اهمیت بالای ارتش و نیروهای انتظامی، تخصیص بودجهای بالا به امور نظامی و جنگی که ایدئولوژی توجیهی این مخارج سنگین، ترویج فرهنگ ملی، میهنپرستی، ناسیونالیسم و ملیگرایی بود.
در عصر رضاشاه، قدرت ساختار پیچیدهای نداشت. شاه در رأس قدرت قرار داشت و از سادهترین و پیشپا افتادهترین امور تا مهمترین تصمیمات مملکتی در دست وی بود. او شخصاً وزرا، استانداران، مقامات عالیرتبه دولتی، معاونان، سفیران و مدیران کل را عزل و نصب میکرد. فرماندهان نظامی، انتظامی و امنیتی منتخب شاه بودند و بهطور مستقیم زیرنظر وی ادای وظیفه میکردند و به او گزارش میدادند (زیباکلام، ۱۳۸۷: ۵۴). ملاکی که شوارتزنبرگ جامعه‌شناس فرانسوی برای توسعه‌یافتگی سیاسی جوامع ارائه می‌دهد، کمی قدرت است. او معتقد است در جوامع کمتر توسعه‌یافته شاهد فزونی قدرت و در جوامع توسعه‌یافته شاهد کمی قدرت هستیم. آن‌چنان که در دوره رضاشاه شاهد آن هستیم، دولت در تمام عرصه‌ها تصمیم‌گیری و اجرایی دخالت می‌کرد و قدرت مطلقه خود را بر تمام این حوزه‌ها اعمال می‌کرد، چنان که دیگر عرصه‌ای باقی نمی‌ماند که از حوزه نفوذ دولت مصون باشد.
در عصر پهلوی اول فقدان نهادهای سیاسی دموکراتیک در جامعه را شاهد بودیم. بهطوری‌که نهادهای مشارکت و قانونی، مجلس، احزاب و سندیکاها و دیگر عناصر جامعهمدنی، که ضامن حیات جامعهای قانونمند و مشروع هستند، هیچ نقشی در پویش تحولات سیاسی و اجتماعی بازی نمیکردند. علاوه بر این، کسانیکه در راستای کسب قدرت و یافتن راه هایی برای اعمالنفوذ میکوشیدند، با مکانیسم خاصی که رضاشاه پهلوی برای حذف مخالفین در چنته داشت، از صحنه سیاسی طرد و حذف میشدند.
رژیم رضاشاه حکومتی بود که میتوان آن را به معنای واقعی کلمه، نوعی پادشاهی نظامی با ویژگیهای خاص استبداد مطلقه توصیف کرد. در عمل آنچه در ایران اتفاق افتاد، چیزی جز نابودی نهادهای دموکراتیک، شخصمحوری و سرکوب گسترده سیاسی نبود. سرکوبی که به تدریج با افزایش قدرت شخص اول مملکت، به انزوا، تبعید، زندانی شدن و کشتار روشنفکران منجر گردید و تنها به گردآوری تحصیلکردگان وابسته و مطیع دور حکومت انجامید (رهبری، ۱۳۸۷: ۳۸۱).
دوره سلطنت رضاشاه را میتوان دوره انقباض شدید نیروهای اجتماعی نامید. دورهای که طی آن، نیروهای اجتماعی زیرفشار شدید دولت قادر به ابراز وجود نبودند. رضاشاه در دهه ۱۳۱۰ از راه قانونگذاری، اقدامات نظامی و تمهیدات نهادین کوشید و توانست هر نوع نارضایتی و هرگونه مخالفتی را در نطفه خفه کند. او توانست فرایند توسعه سیاسی را به بهترین شکل ممکن سرکوب کند و اکثریت جامعه را بیتفاوت، غیرسیاسی یا هراسزده سازد. نقطه اتکایش در این راه، ارتش، پلیس مخفی و نیروهای امنیتی بودند که توانستند این نگرش مطلقگرایانه به قدرت را در طول سلطنت او کاملاً موفقیتآمیز جلوه دهند و تمام جنبشهای اجتماعی را بیرحمانه و با خشونت تمام سرکوب کنند.
در نظام سلطنتی رضاشاه، با تعریف خاصی که حکومت از پیشرفت و امنیت ارائه شده بود، اندیشه های غیرحکومتی تحت سیطره حکومت بودند و حصاری کامل آنها را احاطه کرده بود. بدانجهت که در نظامهای بسته سیاسی، هرگونه اعتقاد و اندیشه آزاد بحثی امنیتی تلقی میگردد و از آن بهعنوان ابزاری برای بهخطر انداختن نظم موجود یاد میشود. آنانی که میخواستند در طی حکومت پهلوی اول با افکار مستقل خود آزادی‌خواهی را بسط دهند، موانع و تنگناهای سیاسی و اجتماعی زیادی را مقابل خود میدیدند. موانعی که هر صاحب اندیشه و تفکری که سودای اندیشهای به غیر از اندیشه حاکم را در سر داشت، با آن‌ ها مواجه بود.
رویکرد دولتگرایانه رضاشاه، او را به‌سمت ضدیت با جامعه مدنی، خاصه نهادهایی چون مطبوعات و احزاب کشاند. ازاینرو در دوره شانزده ساله سلطنت مطلقه رضاشاه، نهادهای مدنی و احزاب سیاسی یکی پس از دیگری برچیده شدند؛ حتی حزب فرمایشی و ساختگیای چون «ایراننو» که تیمورتاش تأسیس کرد، مدت کوتاهی بیش دوام نیاورد و چون با مشی شاه مغایر بود، بدون کار مثبتی منحل گردید. مخالفت با جامعه مدنی و نهادهای عرصه سیاست با خصلت دولت رضاشاه پیوند محکمی داشت. از دیگر پیامدهای این وضعیت، تبدیل مجلس به نهادی بیاثر بود. مخبرالسلطنه بر این نکته تأکید میکند که: «در این دوره از وکلایی چند سلب مصونیت شد؛ جواد امامی، اسماعیل عراقی، اعتصامزاده و رضا رفیع. کسی که اسم شاه بر زبان میآورد یقهاش را میچسبیدند که منظورت چه بود و گاهی هر محملی که میخواستند به آن میبستند و راه دخلی برای مأمورین بود». وی در جای دیگری مینویسد: «در دوره پهلوی هیچکس اختیار نداشت. تمام امور میبایست به عرض برسد و آنچه فرمایش میرود، رفتار کند».
مطبوعات نیز توسط دولت مطلقه به سرنوشت مجلس گرفتار شدند. جز چند روزنامه ثناگو و وابسته به حکومت، دیگر جراید آزاد نبودند. مقالات و نوشته های جراید، در ادارهای به نام «راهنمای نگارش» در وزارت کشور به دقت ممیزی میشد. مقاله ها و نوشته ها باید دارای مهر «روا» میبودند تا چاپ و منتشر میشدند و شرط «روایی» مقالات و نوشته ها این بود که بر ضد سلطنت مشروطه نوشته نشوند و مبلّغ مرام اشتراکی نیز نباشند. همچنین حکومت همه اتحادیه های کارگری، به ویژه شورای متحده کارگران را از فعالیت محروم کرد. از سال ۱۳۰۶ تا ۱۳۱۲، ۱۵۶ تن از سازماندهندگان نیروهای کارگری دستگیر شدند (اکبری، ۱۳۸۴: ۲۳۱). استبداد و خلاصه شدن قضاوت و رأی و تصمیم و تفسیر منافع جامعه و ملت و کشور در شخص شاه و نامحدود بودن این دامنه قدرت و سرکوب جامعه برای جلوگیری از تعارض و ظهور نظام حقوقی و پاسخگو، نه تنها نظام اجتماعی را به‌سوی ذره ذره شدن و عدم تشکل سوق داد، بلکه در سطح ملی مانع رشد و توسعه گردید (سریع‌القلم، ۱۳۹۰: ۲۳).
در این حکومت استبدادی مدرن دیگر هیچ امکان مشخصی برای میانجیگری نیز وجود نداشت. نه وساطت کارساز بود و نه تحصن. کمتر کسی جرأت میکرد از رضاشاه تقاضای گذشت کند، چون میترسید که خشم و کجخیالی او متوجه خودش شود. مخبرالسلطنه چند بار برای میانجیگری سعی کرد و تنها یک بار موفق شد. هنگامی که زینالعابدین رهنما، رضا تجدد، فرجالله بهرامی و علی دشتی دستگیر شدند، مخبرالسلطنه برای آنها درخواست بخشودگی کرد. این چهار نفر کسانی بودند که برای به سلطنت رسیدن رضاخان بسیار فعالیت کرده و حامی وفادار حکومت او باقی مانده بودند. فرجالله بهرامی نویسنده نطقهای رضاشاه بود. اما بعداً در مقام استاندار خراسان بهدلیلی نامعلوم به دستور شاه برکنار شد. شاه به رهنما و تجدد اجازه داد با هزینه خودشان کشور را ترک کنند و بهرامی و دشتی را تبعید کرد.
حکومت استبدادی او جو اجتماعی و روانیای پدید آورد که سخت آلوده به سوءظن بود. علت این جو هم توهم توطئه، پیشبینیناپذیری، ترس و بیاعتمادی در حاکم و محکوم بود که از ویژگیهای نظام استبدادی است. شدت این مسئله در عهد رضاشاه بیش از دوره های قبلی بود. علت آن هم اختلاف نسبی شرایط روز بود، نه تفاوتهای ذاتی افراد. سوءظن شدید رضاشاه شواهد بسیاری دارد و آنچه ما تا اینجا از سرنوشت سیاستمداران و مقامات لشکری و کشوری گفتهایم، تنها بخشی از آن است. با گذشت زمان، ویژگی‌های ذاتی انسان مستبدی چون او، خصوصیاتی چون آز، بدگمانی و سوءظن، ابعاد گسترده‌تری به خود گرفت. او در اواخر حکومت خود به‌تنهایی و بدون مأموران اجرایی باکفایت، مشاوران هوشمند و باتجربه و یا منتقدین دلسوز حکومت می‌کرد. هرکس به نظر می‌رسید که استعدادش تهدیدی برای شخص شاه محسوب می‌شود، یا نسبت به انگیزه‌های شاه بدگمان است و یا با عقاید و اراده او مخالفت می‌ورزد، مورد غضب پادشاه قرار می‌گرفت، زندانی می‌شد، به قتل می‌رسید و یا رهسپار تبعید می‌شد.
از عواملی که سقوط رضاشاه را گریزناپذیر ساخت، سبک حکومت خودکامه او بود. مشاورانش جرأت مخالفت با نظرات وی را نداشتند و نمیتوانستند اطلاعات حساس در اختیار وی قرار دهند. در آخرین دیداری که با اعضای کابینهاش داشت به آنان گفت: «در رابطه با برنامهها و اندیشه هایم، راز موفقیتم آن بود که هرگز با کسی مشورت نکردم». این دلیل سقوط وی نیز بود (فوران، ۱۳۸۶: ۳۸۰). رضاخان سقوط کرد، آنچنان که تمام شاهان مستبد ایران پیش از این سقوط کرده بودند. رضا پهلوی مدرنیته را وارد ایران کرده بود، اما سنت حکومت مطلقه پیشینیان خود را حفظ کرد. تنها شاید بتوان گفت که استبداد او استبدادی از جنس مدرن و مجهز به ابزار مدرن بود، وگرنه جانمایه حکومت او همان سنت دیرپایی بود که ریشهای عمیق در تاروپود این سرزمین کهن دارد. مطلقالعنان بودن حاکم و عدمتحمل هرگونه نظر مخالف.
نتیجهگیری
فرهنگ سیاسی ملغمه پیچیدهای از فرمولبندیهای ایدئولوژیک صریح، فرهنگ و سنن و سمتگیریهای عملی در برابر وضعیتها و محیطهای موجود است (فوران، ۱۳۸۶: ۳۱). ازاینرو برای آنکه بتوان فرهنگ سیاسی یک جامعه را بهدرستی شناخت، میبایست سنتها، جهتگیریها و شرایط ویژهای را که در طول تاریخ آن جامعه بروز و نمود پیدا کردهاند، بهدرستی بازشناخت. ایران جامعهای است کهن با تاریخی طولانی که نمیتوان بهراحتی از کنار مسائلی که در طول تاریخ پر فراز و نشیب آن گذشته عبور کرد و در تحلیل خود در خصوص یک مقطع خاص تاریخی آنها را نادیده گرفت. دوره سلطنت رضاشاه هم از این قاعده مستثنی نیست و اگر خواهان آن هستیم که تحلیلی دقیق از علل توسعهنیافتگی سیاسی ایران در این دوره ارائه دهیم، باید به تاریخ کشور و سنتهای موجود در آن توجهی ویژه داشته باشیم.
اولین نکتهای که در دوره سلطنت رضاشاه جلب‌توجه میکند، سرعت تبدیل هرجومرج به فرمانبرداری در این برهه تاریخی است. مسئلهای که کاملاً مطابق با الگوی تاریخی کهن ایران است. جامعهای استبدادی که در آن حکومتی که امروز جاودانی به نظر میرسد، فردا سرنگون میشود، و هرج و مرجی که ممکن بود دهها سال به درازا انجامد، هنگامی که ارادهاش پیدا میشد، آن گونه که در دوره آغامحمدخان شاهد آن بودیم، امکان داشت به سرعت پایان گیرد. در ایران عصر پهلوی اول نیز شاهد این سنت کهن بودیم. کشوری که در اواخر قرن سیزدهم هجری تا آستانه فروپاشی پیش رفته بود، در عرض کمتر از پنج سال به کشوری یکپارچه و منسجم تبدیل شد. از سویی دیگر حکومتی که در پایان دهه دوم سده چهاردهم بهنظر میرسید در اوج اقتدار قرار دارد و هیچ قدرتی توانایی این را ندارد که حتی ذرهای پایه های مستحکم آن را متزلزل کند، در عرض کمتر از چند روز سقوط کرد و حتی ارتش منظم و تا بن دندان مسلح آن هم نتوانست جلوی این سقوط فضاحتبار را بگیرد.
نکته دیگر که در دوره سلطنت رضاشاه بسیار جلبتوجه میکند، یکی از خصلتهای ویژه ایرانیان است. ایرانیان در همرنگ جماعت شدن استادند. در اغلب موارد این همرنگی تنها برای منافع مادی نیست، واکنشی است هیجانی نسبت به موجی که در افکار عمومی ایجاد شده و این واکنش همواره با قبول یا رد کورکورانه این موج همراه است، بهجای آنکه حمایتی آگاهانه یا مخالفتی سازنده درقبال آن صورت گیرد. همین عدمتوجه عمیق به مسائل و عدم تحلیل درست شرایط خود نشان دهنده آن است که در مردم ایران تفکر مدرن، که در آن میبایست با دیدی انتقادی به مسائل نگاه کرد و با بازخوانی شرایط موجود آگاهانه دست به انتخاب زد، به درستی شکل نگرفته بود و مردم هنوز دربند چارچوبهای سنتی تفکر و انتخاب بودند. این شرایط، عرصه را برای بروز دیکتاتوری و استبداد به بهترین نحو فراهم میآورد.
عدم آگاهی مردم در مسائل مهم جامعه از عواملی است که به شکلگیری دیکتاتوری در هر جامعهای کمک میکند (نوریان، ۱۳۸۷: ۲۵۰). ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. عناصر آگاهی، تفکر، تحلیل و انتخاب سنجیده از جمله عواملی هستند که از یکسو شاخصه های انسان و هویت مدرن بهحساب میآیند و از سوی دیگر امکان بهقدرت رسیدن حاکمیت مطلقه را کم و کمتر میکنند. باید توجه داشت که عوامل فرهنگی و نضج درست این عوامل در یک جامعه، از عوامل مهم و تعیینکننده در توسعهیافتگی سیاسی یک کشور هستند و باعث میشوند که حکومت مطلقه به هر نوع آن مجال کمتری برای بروز پیدا کند.
آن لمبتون تنها چند سال پس از سقوط رضاشاه، ارزیابی دقیقی از دوره سلطنت او ارائه داد:
نکته تأسف برانگیز این بود که مردم قضاوت سیاسی درستی بر مبنای تجربه از شرایط موجود نداشتند و ناگزیر به استبداد پناه بردند تا عیوب خود را جبران کنند. بی‌تردید اوضاع و احوال خارجی در ظهور رضاشاه و موفقیت او در حفظ قدرت سهم داشتند . . . با این همه، علت اساسی ظهور و بقای او در قدرت را باید در شرایط درونی حاکم بر کشور در آن دوره جستجو کرد، در عدم درک سیاسی مناسب و عدم آگاهی مردم، در شرایطی که مانع از مقاومت مردم در برابر اعمال دیکتاتوری می‌شد (آوری و دیگران، ۱۳۸۸: ۴۶).
با توجه به مسائلی که در این فصل بدانها اشاره شد، مشخص شد که توسعه سیاسی حلقهای مفقوده در دوره سلطنت پهلوی اول بوده است و هیچ بروز و نمودی از آن در این دوره دیده نمیشود. تلاش بر این است که از منظری خاص به دلایل عدم توسعه سیاسی این دوره نگاه شود و یکی از عواملی که به نظر میرسد اثری عمیق بر توسعهنیافتگی سیاسی ایران این دوره داشته است، مورد کند و کاو بیشتر قرار گیرد. ازاینرو با توجه به موضوعاتی که در فصول پیشین بدانها اشاره شد، در فصل بعد تلاش میشود که تأثیر عدم تکوین هویت فردی، که یکی از عناصر مهم فرهنگی به شمار میآید، بر توسعهنیافتگی سیاسی ایران عصر رضاشاه بررسی شود و ابعاد مختلف و گوناگون آن کاویده شده و مورد سنجش قرار گیرد.
فصل چهارم: هویت فردی و توسعه سیاسی در عصر پهلوی اول
مقدمه
در فصول گذشته هم ویژگی‌ها و شاخص‌های هویت فردی را برشمردیم، و هم شرایط اجتماعی و سیاسی عصر رضاشاه پهلوی را مورد بررسی قرار دادیم و به این نتیجه رسیدیم که در این دوره، ایران از لحاظ سیاسی کشوری توسعه‌نیافته بود. حال وقت آن است که فرضیه خود را که همان تأثیر عدم تکوین و شکل‌گیری هویت فردی بر توسعه‌نیافتگی سیاسی ایران در عصر پهلوی اول است، مورد سنجش قرار دهیم.
در فصول پیش شرحی مختصر از خصوصیات انسان مدرن آورده ‌شد و فرهنگ، سبک زندگی و فضای فکری انسان جدید مورد کنکاش قرار گرفت. در این فصل ابتدا زمینه‌های تاریخی‌ای که در آن هویت فردی شکل گرفت و پیش‌نیازهای اجتماعی تکوین فردگرایی بررسی می‌شود و بدین‌سان خصلت‌های جوامعی که مستعد پذیرش هویت جدید فردی هستند، برشمرده می‌شود و همچنین به ویژگی‌های جوامعی که شاخص‌های خاص آن مانعی بر سر راه مدرنیته است، اشاره می‌شود و پس از آن به شاخص‌های فرهنگ سیاسی متناسب با دموکراسی اشاره می‌شود.

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  fumi.ir  مراجعه نمایید.